جشن تیرگان

چنین روایت است که افراسیاب چون به کشور ایران تاخت  منوچهر شاه را در تبرستان به محاصره درآورد. این محاصره مدتی دوام یافت. چنانکه شاه و سپاهیانش از لحاظ معاش و خوراک در تنگنا قرار گرفتند. در مذاکراتی که جهت صلح میان افراسیاب و منوچهر واقع شد  شاه ایران پیشنهاد کرد که جهت تعیین مرز به اندازه ی مسافت پرتاب یک تیر از سوی تیراندازی از سپاهش موافقت شود. سرکرده ی تورانیان قبول کرد. امشاسپند به شاه ایران پیام آورد که دستور دهد کمانی با ویژگی های لازم بسازند و پرتاب کننده آن را نیز نام بردبه فرمان شاه آن مرد که آرش نام داشت را حاضر کردند. مردی بود دیندار و نیک کردار. آرش آماده گشت. پوشاک از تن به در آورد و روی به شاه و مردمان گفت پیکر مرا ببینید که از زخم و عیبی پاک است می دانم چون تیر را بیندازم پیکرم پاره پاره خواهد شد. پس برهنه شد آن کمان را با نیرویی که خداوند به وی بخشیده بود آن چنان کشیدکه نهایت زه باز شد و تیر را رها ساخت آنگاه چنان که گفته بودند بدنش پاره پاره شد و بمرد. آن تیر از کوه رویان به دورترین نقطه خراسان بر گردو درختی نشست و منوچهر و افراسیاب بدین مرز با هم صلح کردند. آنگاه مردمان به یادبود چنین ماجرایی روز تیر از ماه تیر جشن تیرگان برپا کردند.

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن

منم آرش سپاهی مردی آزاده

برای آزمون سخت دشمن اینک آماده

در این پیکار در این کار دل خلقی ست در مشتم

(١٠ تیر ١٣٨٩)

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م . ح . م . د

صلام من اولین بار بود که راجع به این جشن میخوندم ، ممنونم در ضمن بابا و مامان من خیلی هم شانس آوردن که بچشون من شدم ها [نیشخند]

klhode khoda

سلام. چقدر تاريخ و اساطير ما قشنگ هستند ولي ............ ممنون كه سر نزدي و جواب ندادي.[چشمک] پشيمونم از پيشنهادم چون ظاهرا باعث شد يه دوست رو از دست بدم.[چشمک]

محمد

حیف که تاریخ را .............. از کتابها حذف ......

بام ایران سیتی

سلام الی صبحت بخیر. با دیدن عکس دماوند روحم شاد شد. پست جالبی بود. دماوند جایست که آرش کمانگیر با تکیه بر صلابت این کوه تیری را از کمان خود رها کرد تا به گسترش قلمرو این مرزوبوم کمک کند... ولی حیف که: دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد کارون زچشمه خشکیدالبرزلب فروبست حتی دل دماوند آتش فشان ندارد دیو سیاه دربند آسان رهید وبگریخت رستم در این هیاهو گرز گران ندارد روز وداع خورشید زاینده رودخشکید زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد . . . راستی ی سر اونورم بیا[گل]

پت

یعنی تیر رو که پرت کرد خودش تیکه تیکه شد!؟

لیلیان

من داستان های شاهنامه رو خیلی دوست دارم. مرسی از اینکه برامون گذاشتی

طنزنگار

خوشحالم که خسته نیستی! مطلب قشنگی بود. شعرش از خودتون بود؟

لیلیان

واقع؟ چه جالب . یک داستان از اوستا رو از دوست خوبمون شنیدم و یاد گرفتم [بغل]

یه خسطه!

الی خانوم عوضش کردم تمو...ایشالا که مشکل حل بشه و هرچه سریعتر به حضورتون در وبلاگم مفتخر بشم . چی گفتم...!!! به هر حال خواسته بگم منتظریم.[لبخند] تاسلام.[گل]