پر

-خیلی وقته دیگه مثه اون موقع ها کتاب نمیخونم.  -خوبه دیگه! داری میشی مثه زنای ایرانی ای که  تا 3-2سال دیگه تنت بوی پیاز داغ هم میده! - -یه زمانی تو کتاب خیلی ادعام میشد اما وقتی با تو آشنا شدم دیدم تو از من کتابخون تری(بودی)!

راست میگفت سر کتاب چشم هایش  بزرگ علوی با هم آشنا شدیم.5 سال پیش.اما الان من حتی اسم نویسنده ی ؛کوری؛ رو که 2بار هم خوندمش(فوق العادس!) یادم نمیومد.قضیه من هم شده مثه اون قورباغه هه:(اصل قورباغه ای میگه که : اگر یه قورباغه ی تیزهوش و شاد رو بردارید و داخل یه ظرف آب جوش بندازین قورباغه چیکار میکنه؟ بیرون میپره! در واقع قورباغه سریع به این نتیجه میرسه که لذتی در کار نیست و باید بره!   حالا اگه همون قورباغه یا یکی از فامیلاشو بردارید و داخل یه ظرف آب سرد بندازید  بعد ظرف رو روی اجاق بذارید و یواش یواش حرارتش بدین قورباغه چیکار میکنه؟ استراحت میکنه...و چند دیقه بعد به خودش میگه:ظاهرا آب گرم شده.  و تا چشم به هم بزنید یه قورباغه ی آب پز آمادست!!!)  تا سه سال پیش کتاب خوندن از بهترین تفریحاتم بود. اما حالا....

چند روز پیش دوست مذکور کتاب ؛پر؛ رو بهم داد. شاید یک سال بود که کتابی نخونده بودم.(اخرین کتابی که خونده بودم ؛آتش بدون دود؛ بود.خیلی خوشگله شمام وقت کردین حتما یه گریزی بهش بزنید) حس خوبی بود چون فکر میکنم میتونم  به قورباغه ی کاملا آب پز شده تبدیل نشم!

پر ظاهرا نوشته ی ماتیسن که خیلی روون نوشته شده(یا ترجمه شده!) انقد که حین خوندنش حس میکنی داری یه کتاب ایرانی میخونی. داستان یه عشق واقعیه( ازونا که اگه دلت یه عشق واقعی میخواد همون باید فقط تو کتابا بخونیش!)  اون دوست میگفت که تا پایان کتاب  یه داستان معمولی میخونی اما صفحه ی آخرش اونو فراتر از یه داستان معمولی میبره!  نمیدونم هرکسی یه نظری داره! اما خب برای یه شروع دوباره خیلی خوب بود. امروز هم رفتم کتابخونمو اساسی مرتبش کردم و دارم یه لیست از کتابام با اکسل درست میکنم با اسم نویسنده و مترجم و ملیت و سال چاپ و...   گاها کتابی رو که دستم میگیرم تا مشخصاتشو وارد کنم رو داخلشم سرک میکشم. شاید کتاب بعدی که بخوام بخونم ؛غم های ورتر جوان؛ از گوته باشه شایدم نه.

صفحه ی اول پر:

...زندگی قمار است ماجراست انسان یا می برد یا می بازد  زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد. وقتی صدای یک نفر کم کم ضعیف و خاموش شد  صدایی جوان تر و نیرومندتر رشته ی بقیه ی داستان را می گیرد و ادامه میدهد....

/ 9 نظر / 9 بازدید
دیدار

ژوزه ساراماگو بود. جريان قورباغه خيلی جالب بود..... داغ دلم تازه شد.... بعد از ورونيکا ديگه کتاب نخوندم، وی که چه دردناک!

روحی

سلام[لبخند] مممم آره عزیز شاید من همون دوستت باشم البته شایدم نباشم اخه من تولدم 1/1/61 هستش روحی فقط تخلص ادبیمه بجر فلسفه و ادبیات عاشق همه چیزای دیگه هم هستم بعدشم من پسرم نمیدونم حالا من همونم یا نه! در مورد کتابم مهم این نیست که همیه مشغول کتابات باشی حتی اگر یه کتاب تو عمرت خوندی و نقش زندگیت رو باهاش زیباتر کنی برات کافیه نه؟ صفحه اول پر پر: خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا، هوس قمـــــــــــار دیگر[گل]

سامان

کتاب بهترین خلق این بشره

سامان

بهترین اتفاق هر سال هم نمایشگاه کتاب تهرانه و فلج شدن من که اینقدر توی این غرفه های کتاب می گردم . آدم ذوق زده میشه این همه کتاب میبینه[نیشخند] دلش میخواد یک گونی پول داشته باشه همه کتابها را بخره [ناراحت]

سامان

یادمه حدود کلاس پنجم کتاب پر را خواندم ولی الان فراموش کردم موضوعش چه بود [ناراحت]

سامان

راستی پیشنهاد می کنم کتاب ایزولدا نوشته دافنه دوموریه اگر گیرتون آمد را بخوان کتاب قشنگی است[گل]

فرشاد

[لبخند]سلام عزیزم. خوبی؟ واقعا ممنون که به وبلاگم سر میزنی . خیلی خوشحالم میکنی. بازم بیا بهم سر بزن . منتظرتم

منصوریان

سلام...[گل] با یک مطلب جدید منتظر شما هستم[خداحافظ]

محمدرضا

هميشه مردا دنبال يه دختر ميگردن كه باهاش دوست بشن نميدونم ميتونم با شما دوست بشم اگه بخواين اخلاقياتمم به شما ميگم وبلاگ قشنگي داريد يه جوري يه حسي ولش كن. ببخشيد