دیوونه میوونه

چه غمگین است این قصه...
که می فهمی، و می فهمم...
و خودخواهی، و خودخواهم...

ولی بسیار شیرین است این رویا...
که خوش باشی، و خوش باشم...
و خوش باشیم با هم، لحظه های ساکت تنهایی خود را...

ولی ایکاش ما دیوانه ای، در کوچه ها بودیم...
و تو دیوانه وار از خشم، نعره میکشیدی از درون دل...
و من از فرط خشم تو، مثال کودک دیوانه ای، از خنده می مردم...

و می راندی به لب چون عارفان، پند و کلام فیلسوفانه...
و مردم هم تو را دیوانه تر، پندار می کردند...

و من هم میخریدم دفتری از مرد پیر منتظر، در پشت دخل کهنهء دکان آنسوی خیابانی که پایانی برای بی کسی مان بود...
و تو از داخل دکّان...
من از بیرون...
و ما یک لحظه، یک آن روبروی هم...
و آهسته تو لب از هم گشودی: "معذرت"...
آهسته تر گفتم فقط: "خواهش"...
و هر دو، یک طرف رفتیم تا ره را برای دیگری آزاد گردانیم...
سپس اینسو...
سپس آنسو...
ولی با هم...
و لبخندی به لبهامان نشست از آنچه پیش آمد...
و آنک یک نفس، یک حادثه، یک لحظهء شیرین...
و یک لبخند...
یک دلواپسی...
وآنگه نگاهی عاشقانه...
یک طپش...
ما را از آن آغازها...
تا لحظهء پایان به هم پیوند داد و همسفر بنمود...

وز آن پس تا همیشه، تا ابد پرواز...

/ 30 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوگل

به به الی خیلی قشنگ بود دست اقا رامین هم درد نکنه[خجالت] [نیشخند] خیلییییییییییییییییییی قشنگه نوشتش الی جوووووووووووون بوووووووووووس[ماچ]

ریحانه!

الی جون سوال ها واسم پیش اومد!جمعه بزینگول!

ریحانه!

راستی چطوری مهدیه؟محمد بهت گفت بت زنگیده بودما؟!

آمیز میتی

منم نخوندم با هشتاد تا کتاب دیگه .... چقدر زود مدرسه ام دیرشد ....[نیشخند]

م . ح . م . د

33 رند ، ها الانه که همه چی 3 بشه ! [نیشخند] کجایی پس ؟!

ttaanhhaa

بسیار زیبا بود. بسی خرسند شدیم و لذت بردیم . ولی از من به تو نصحیت ابجی این تجربه ی منه حتی غر هم نزن. آخه من فریاد زدم و حتی داد و بیداد هم کردم ولی جز سکوت چیزی در دنیای تنهاییم نصیبم نشد.[لبخند]