الهه یا شیطون؟

امروز امتحان کنترل دادم.خوب بلد بودم اما خوب امتحان ندادم.داشتم از دانشگاه برمیگشتم خونه که دیدم کنار جاده یه پیرزن خیلی نحیف و خیلی کوچولو داره سعی میکنه از عرض جاده رد بشه. منم از پشت پیرزن رد شدم پیچیدم تو جاده فرعی که برم به سمت خونه.پیرزن رو که رد کردم با خودم گفتم عجب آدم بیشعوریم ها!میتونستم ٢دیقه نگه دارم یه دستی برسونم. چون انقد ضعیف بود که راه رفتن  هم براش دشوار بود چه برسه به اینکه جاده به اون پهنی  که ماشین ها  با سرعت رد میشدن رو رد بشه.

فکرمو به هم ریخت. شیطون میگفت عیب نداره حالا که تو ردش کردی ازش هم کلی فاصله گرفتی حالا از دفعه بعد دیگه! بعدا جبران میکنی! الی میگفت:اگه کلی اونجا وایسه بازم نتونه بره چی؟ اگه بخواد رد شه ماشینی نبینتش چی؟  شیطون میگفت: حالا تو نه!یکی دیگه! چه اهمیتی داره!حالا که گذشتی دیگه فکرشو نکن!  الی میگفت:اگه منم یه روزی یه جایی گیر کنم و یکی بتونه کمکم کنه اما همین فکرو بکنه چی؟ شیطون میگفت:الی جون اصلا موضوع مهمی نبود! چقد تو پیله ای!  الی میگفت: اصلا اگه همین مجللی امروز منو پاس نکنه و این موضوع برای اون مهم نباشه چی؟ شیطون گفت: خب نمره ی تو حق توئه!   

حق! عجب حرفی زد شیطون! ما خیلی وقتا تو زندگی به حقمون نمیرسیم! شاید خیلیاش به این خاطر باشه که خیلی وقتا برامون مهم نیست که  دیگران  به حقشون برسن! فکر میکنیم همین که در ظاهر حق کسیو نخوریم کافیه!  زندگی کردن حق اون پیرزنه! و اگه توانایی نداره کار به این سادگیو انجام بده خدا حتما یکیو براش میفرسته و الان اون یکی من بودم که با بی تفاوتی از کنارس  گذشتم! بحث بیشتر لازم نبود همین الان هم  ١٠ دیقه بود که شیطون بیخودی داشت با من بحث میکرد! دور زدم و برگشتم. دیدم پیرزن تازه خودشو به گاردریل وسط جاده رسونده. ماشینو گذاشتم کنارجاده رفتم  طرفش. گفت میخوام برم چهارراه کنار!(شایدم چهارراه کلار میگفت) من که نمیشناختم و فقط میدونستم این جاده به سمت رستم آباد و رودبار و نهایتا تهران میره! بردمش اون طرف جاده  یه ماشین براش گرفتم و به یارو سپردم که برسونتش جایی که میخواد بره. خودمم راه افتادم سمت خونه این بار با این تفاوت که دیگه کل راه رو با شیطون کل کل نمیکردم حس خوبی داشتملبخند

/ 6 نظر / 10 بازدید
خسرو

سلام وبلاگتون مطالب جالبی داره... مخصوصا اسمش که خیلی جالبه.... سربزنید!!!

سامان

سلام الی خانم نگران شدیم وبلاگتونو به روز نمی کردیت خدارو شوکر به انتظار پایان دادیت [چشمک]

سامان

جالب بود مگه فرشته کیه یا چه فرقی داره با شما اون بال داشت شما پا توی اون لحظه شما فرشته بودیت. من به همه می گم اگر کار خوبی انجام می دیت حتما" به همه بگیت چون این باعث میشه یک حسی به وجود بیاد که دیگران هم کار نیک انجام بدن

سامان

راستی داستان شیرین کاریتونو تو وبلاگ مهدیه خانم خواندم من هم پیشنهاد می کنم دیگه از این پروژها قبول نکنید [نیشخند][چشمک]

سامان

راستی خوشا به حال شیطان که هم صحبت شما است چه سعادتی دارد این شیطان خدا نصیب ما هم کند انشا الله [نیشخند]

حسین

خط سوم بعد از منم فکر کردم میخوای بنویسی :منم از روش رد شدم ولی خدارو شکر انگار به خیر گذشت ...