خدایا کفر نمیگویم!

خدایا کفر نمی‌گویم

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
منصوریان

پرسیدند بهشت را میخواهی یا دوست را گفتم جهنم است بهشت بی دوست سلام دوست مهربونم ... از مطالعه و بلاگ زیباتون لذت وهمچنین استفاده بردم اگر به من سر بزنید خوشحال میشم راستی نظرتون رو درباره تبادل لینک رو هم به من بگید [هورا] گل فرستادم تو بو کن [گل] اگر رفتم تو با گل گفتو گو کن اگر مردم فدای تار مویت اگر ماندم باز آیم به سویت منتظر حضورتان در راستین [خداحافظ] دعای قاصدک ها خوشبختی آدم هاست براتون آرزوی یک دنیا قاصدک می کنم

منصوریان

سلام دوست مهربون...[گل] وبلاگ شما هم با افتخار لینک شد بی زحمت وبلاگ منو با اسم راستین لینک کنید در غریبانه ترین لحظه تنهایی خویش چشم هایم را تقدیمت میکنم تا هیچگاه به پاکی دوستیمان شک نکنی منتظر حضورت در راستین[خداحافظ]

سامان

متن خیلی قشنگی بود به خصوص 7 پاراگراف آخر

مهرداد

دیگه گله فایده ای نداره فقط باید بگذرد چه بخواهیم چه نخواهیم سرنوشت مارو نوشته وهیچ گریزی ازش نیست خدا یا کافرست یا بنده انهاست