لطفا با ماسک وارد شوید!

آق دایی-دایی بابامه یه آقای ٧٠ساله سرحال و فوق جنتلمن که ۶ ماه ایرانه ۶ ماه اروپا

مهرآفاق هم همسرشه- یه خانوم کدبانو صبور خیلی مهربون و شیک که ما بهش میگیم: دایی جون! یعنی جون دایی!( تو خانواده ی پدریم که تبریزی هستند یه آداب خاصی باید رعایت بشه یکیش این که در خطاب خانم ها کلمه ی زن رو نباید بکار برد مثه زندایی یا زنعمو! خیلی بد میدونن! ) خونشون هم یه خونه ویلایی دلباز سفید و تمییییییییز- توالتشونم که دیگه نگو

آق دایی واسه رفت و آمدش با افراد هم یه فیلترهایی داره مثلا اینکه طرف تحصیلکرده باشه موقعیت اجتماعی خوبی داشته باشه پولدار باشه تمیز هم خیلی باشه

حالا من نمیدونم با نداشتن حتی یه دونه از این ویژگیها چرا آق دایی اینقدر اصرار داره من برم خونشون و اتراق کنم

خلاصه منم با اینکه اونجا اصلا راحت نیستم ولی وقتی دیدم این بنده خدا با این سن و سالش هفته ای ٢-٣ بار بهم زنگ میزنه و حالمو میپرسه یکی زدم پس کله خودم که آدم باش! بزرگی گفتن کوچیکی گفتن! حالا اون اینقدر اصرار میکنه تو دیگه خودتو......نکن!

به دعوت آق دایی و دایی جون لبیک گفتم و با کلی اسباب اثاثیه سر خرو کج کردم سمت خونه ی آق دایی که مدتی رو پیششون بمونم

حالا بماند که یه اتاق شیک با کلی امکانات بهم دادن و باااااااااز من خودمو ....کردم که این اتاق توالتش فرنگی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟ و دایی جون هم خیلی مهربون گفت اون یکی در رو باز کنی یه فرنگی هست که من از اون استفاده میکنم.

منم خیلی خانوم لبه دامنو گرفتم بالا و نشستم. حالا زور نزن کی زور بزن. نیست یه هفته هم بود یبس بودمممم  باید بیشتر سعی میکردم

خلاصه بعد ١٠ دیقه اصرار من انکار اون !! فارق شدم و یه نفس راحت کشیدم و گفتم تموم شد دیگه

با خوشحالی سیفون رو زدم و منتظر موندم که دیگه چیزی بهم زل نزنه

یه لبخند پیروزمندانه هم رو لبم

آماااااا

یواش یواش که صدای سیفون قطع میشد خنده ی منم کمرنگ و کمرنگتر میشد

تاجاییکه سیفون ساکت شد. گفتم: نه بابا چیزی نیست یه بار دیگه میزنم حتما سیفونشون خرابه! باز تکرار کردم اما از محتویات هیچی کم نمیشد. پایین نمیرفتن و به ریش من میخندیدن گویا!

تا ٣ نشه بازی نشه.نه من تسلیم نمیشم! یه بار دیگه! وایییی خدایا به دادم برس

نیم ساعتی گذشته بود 

صدای الهه جون الهه جون گفتن آق دایی و نگران نباش های دایی جون به استرسم اضافه میکرد

 هرچی تو یه هفته خورده بودم همش داشت مرور میشد

٢-٣بار دیگه امتحان کردم نه فاجعه خیلی عمیق (سفت )بوده گویا

کوتاه نمیومد!

-الهه جون مادر قربونت برم خودتو اذیت نکن بیا بیرون

صدای دایی جون بود  که تو گوشم میپیچید

نه! دیگه سیفون جوابگو نبود

باید تسلیم میشدم. راه دیگه ای نداشتم

دستامو گرفتم بالا از دستشویی اومدم بیرون:

دایی جون ! آق دایی ! من هرکاری از دستم بر میومد کردم! دیگه باید به خدا توکل کنیم!

و پریدم بغل دایی جون و ٣تایی زدیم زیر خنده

/ 75 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

[ماچ] ع لیییییییییییییییییییییی دلم برات تنگ شدههههههههههههههه

سوگل

اشکال نداره عزیزم [ماچ]دوست دارم الی اهل چت نیستی؟[ابرو] [پلک]

م . ح . م . د

2 تا پست دارم میام میگم آپ نمودم هورا میکشی اما کامنت نمیذاری !!!!!!!!!!!!!!! چیزی شده که ما از کامنتهای شما بی نصیب موندیم ؟!

م . ح . م . د

این کامنت جهت بروز عصبانیت برای سر نزدن مدیر این وبلاگ به بیشه است و ارزش دیگری ندارد [عصبانی]

مهر

آپ نمیکنی؟؟!! ما منتظریمااااااا[زبان][ماچ][گل]

الهام

سلام. خوبی دختر؟!! چقده آپ کردی!!! بی زحمت آپ که می کنی منو خبر کن. پرشین بلاگی من متوجه نمیشم کی آپ می کنی! به دوستام که بلاگفا هستن سریعتر سر می زنم[ماچ] این واژه دایی جون خیلی قشنگه! من بگم دایی جون فک کنم 5 تا دایی هام یهو برگردند به سمتم[نیشخند][نیشخند]

منصور

تو از اين دشت خشک تشنه روزي کوچ خواهي کرد و اشک من ترا بدرود خواهد گفت نگاهت تلخ و افسرده است دلت را خار خار نا اميدي سخت آزرده است.... [گل] سلام گلم اپيدم زود بيا که هواي دلتنگي منتظر هست هواي دلتنگي [ناراحت] هواي دلتنگي [ناراحت] هواي دلتنگي [ناراحت] هواي دلتنگي [ناراحت]

30مین

وااااااااااااااااااای حتا یک ثانیشو نمیشه تصور مرد