چوپان دروغگو!؟

چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.

مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.

چوپان،‌ هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند.

سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...

مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است.

مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.

چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.

هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.

یکی از مردم، به بقیه گفت:

ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.

بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...

ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند.

برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.

از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح می دادند که:

عزیزان. دروغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...

پینوشت:کاش بخش سلسله هخامنشی روکه از کتابای تاریخ مدرسه حذف میکنن داستان چوپان دروغگو رو هم به روزش کنن

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حبیب

مرسی مطلبت قشنگ بود ممنون از حضور گرمت

حبیب

ای بابا گذشته ها گذشت دیگه خبری از چوپان دروغگو و تصمیم کبری و روباه و زاغ و .... نیست همش شده چرندیات

پت

داستان قابل فکری بود الی جان. داستان آشنایی بود!

مریم

قربون اون یک خط کامنتتشم که کلی آرومم کرد....عزیز دلمی....هر دوتاتون خیلی ماهین...خیلیییییی[ماچ][ماچ]

سعید

سلام من از امروز اومدم تو جمع وبلاگ نویسان و یک وبلاگ درست کردم. خوشحال می شم برام نظر بدید چون از نظراتتون می تونم استفاده کنم. ممنونم. [گل]

کیامهر

تاریخ یه دروغ بزرگه که فاتحان تاریخ نوشتن هیچ وقت نمیشه به تاریخ به عنوان یک علم قابل اعتماد نگاه کرد چون همیشه مطامع صاحبان قدرت روی صاحبان قلم تاثیر گذاشته مثلا کتاب های تاریخ سال 56 و 58 رو با هم مقایسه کن داستان چوپان دروغگو قشنگ بود مرسی

من(رها)!

یعنی این واقعیته که می خوان بخش هخامنشیو بردارن[تعجب] دیونن بابا این داستانه هم خیلی جالب بود ولی فکر نکنم برای بچه ها گفتنش خوب باشه!!!

مریم

حتما با مهدیه جون خیلی خیلی دارین خوش میگذرونید خدا رو شکر ایشالله همیشه دلتون شاد باشه عزیزانم....[ماچ]

بام ایران سیتی

سلام دوست عزیز ممنون از لینکت. شما هم با نام درباره الی لینک شدید موفق و سربلند باشی همچو دماوند[گل]

محمد

موفق موید باشید[گل]