من و مهناز حیدری و یه سوراخ کوچولو

آخرین روز شهریور ماه ٧٣ مامانم و مهدیه منو برای اولین بار بردن مدرسه. همونجا درجا با مهناز دوست شدم. شرارت از همه جاش میبارید.دقیقا مثه من یه خال کوچولو زیر گونه ی راستش داشت. قیافش بعد این همه سال دقیقا تو ذهنم هست. خیلی فرز و شیطون بود. خلاصه همون روز اول با هم دوست شدنمون همانا و آتیش هایی که از اون روز تو اون مدرسه سوخت همانا...Gun Touting

ته نمازخونه مدرسمون یه در بزرگ فلزی داشت که میخورد به حیاط مدرسه راهنمایی بغلی. این دره همیشه ی همیشه هم بسته بود. و دو تا مدرسه هیچ ارتباطی باهم نداشتن. کنار قفل این دره یه سوراخ بود که میشد از توش حیاط مدرسه بغلی رو دید زد. یه سوراخ قد یه سکه ۵تومنی.

یه روز من و مهناز رفتیم تو نمازخونه سراغ این سوراخه. خواستیم توشو نگاه کنیم دیدیم انگار یکی تکیه داده بهش. ما هم آروم آروم و بی سر صدا یه تیکه از مانتوی طرف رو با انگشتای کوچولومون گرفتیم و از سوراخ رد کردیم و کشیدیم تو. مهناز میکشید الهه میکشید  مهناز مانتوئه رو میکشید الهه مانتوئه رو میکشید خانومه جیغ میکشید. باز مهناز.... الهه.... خانومه......Happy Dance

نصف بیشتر مانتوش تو نمازخونه مدرسه ما تو دستای من و مهناز بود نصف دیگش تو حیاط مدرسه بغلی تو تن خانومهYatta که مدام جیغ میکشید و حرفای بد میزد!

از اون طرف هم غیر از صدای جیغ کلی صدای خنده ی بچه هاشون میومد.

انقد که مانتوئه رو کشیده بودیم گویا خانومه عین خرچنگ چسبیده بوده به در و کلی از مانتوش جر خورده بوده. ما هم دوتایی هر هر ریسه میرفتیم و میخندیدیم.

تو هرهر کرکر بودیم که گویا زنگ زدن مدرسمون و یکی رو فرستادن تو نمازخونه که طرف رو نجات بدن. ما هم که ریز بودیم از هر سوراخ سنبه ای فرار میکردیم و قایم میشدیم و خلاصه کسی نتونست ما رو پیدا کنه و دعوا کنه.Yah

بعدا این قضیه به گوشمون رسید که طرف مدیر بداخلاق مدرسه بغلی بوده که منو مهناز جلوی همه بچه های مدرسش چسبوندیمش به در و جیغشو درآوردیم.البته هیچ وقت هیچ کس نفهمید که کار ما بوده.Happy Dance

پینوشت:سالهاست که خیلی دلم میخواد مهناز حیدری رو پیداش کنم. اسم و فامیلش رو اینجا نوشتم به این امید که شاید یه روزی از رو اسمش این پست رو بخونه و همدیگرو پیدا کنیم.

/ 69 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاله

وای ! خیلی باحااال و بیرحمانه بود [خنده][قهقهه] !! ولی چه جالب .. تو 73 رفتی به اول دبستان ، و من اون موقع تازه متولد شدم !! احساس ِ کوچولو بودن بهم دست میده [نیشخند] !!

سوگل

خوبه اون سوراخه پایین نبوده شلوارشو در می اوردین[نیشخند]

سوگل

[نیشخند]

سید مرتضی حسینی

بانگارش متون قانون اساسی حقوق بشر توسط کوروش کبیر در قرنها پیش...به روزم ... تیک تاکهای مهربانی قدوم همه دوستان عزیز رابر روی دیدگان کم ارزش خویش می نهد ...به امید دیدار

مهناز

سلام الهه موچولو!منم مهنازززززززززززززز

احمد

منم خیلی دنبالش گشتم پیداشم کردم ولی حیف کاش پیداش نکرده بودم

سینا

این مهناز حیدری که می گی مشهد زندگی می کنه ؟

سینا

اگه مشهد زندگی می کرد ایمیل بزن تا بگم کجاست

30مین

این خیلی نوستالژیک بود من و نیلو هم از همون موقع ها با هم بودیم و خیـــــــــلی خاطره های این مدلی داریم خوشم میاد تو از خودمونی