اعترافات

اینجانب الهه دانشجوی سال چهارم کارشناسی برق-الکترونیک دانشگاه سراسری گ.یلا.ن امشب( شب امتحان الکترونیک3)٭ اعتراف میکنم اکنون پس از 4 سال هیچ از رشته ام نمیدانم!

من پشیمانم!

بنده یک الکترون نیستم. در یک مدار زندگی نمیکنم. معاشرینم ترانزیستور و آی سی و دیود و مقاومت و خازن هم نیستند. برای من مهم نیست که دیگران چگونه رفتار مرا روی اسیلوسکوپ اندازه گیری کنند. من ولتاژ نیستم . جریان هم نیستم. من یک انسانم.

از اینکه چهار سال درس خواندنم را وقف دنیایی مجازی کردم که آنها را هیچوقت نمیتوانم با چشمانم ببینم پشیمانم.

من عاشق برق و مکانیک بودم. باز هم مکانیک در دید است. در دست است. اما مرا با الکترونیک چکار؟

اصلا غلط کردم.

خداوند نیامرزد آنهایی را که مرا در این راه تشویق کردند. مگر خودتان به خواسته یتان در این راه رسیده بودید؟

نه! من این را نمیخواستم!

دلم برای این چهار سال نمیسوزد. درس کم خواندم . بیشتر از درس زندگی کردم.

 از زندگی آموختم اما از دانشگاه هیچ. از دانشجو و غیر دانشجو آموختم اما از استاد هیچ.

من از درس خواندن متنفر بودم و هستم اما آن را به جان خریدم به آن امید که یاد بگیرم و بیافرینم. اما حالا چه؟ در قبال این 4سال من قادر به آفریدن چه چیزی هستم؟ خودمانیم هیچ! نه من و نه همکلاسی های من!

بعد از 4سال نام دانشجو را بر دوش کشیدن و نام و فقط نام مهندس را اختیار کردن آیا می توان گفت من یک مهندس الکترونیک هستم؟ به خدا نه! حداقل از دید خودم نه! 4سال زحمت و غربت تنها برای یک نام؟ باز هم نه!

چیزهایی که من آموختم نه مربوط به برق و الکترونیک که مربوط به زندگی بود. نه از دانشکده ی فنی دانشگاه گی.لان که از جامعه بود. از ارتباط با مردم بود. من نه سیگنال و مخابرات که ارتباطات را آموختم. مردم را شناختم. من آموختم که چطور صاحب حقم باشم. من آموختم که خانواده ام برتر از تمام نعمت هایی ست که خداوند به من ارزانی داشته. من آموختم که آنهارا دوست داشته باشم. آموختم که برایشان دلتنگی کنم. آموختم که خود را فدای غیر نکنم. که چطور با مردم سازگاری کنم.که چطور آنها را طبقه بندی کنم و در طبقات مختلف ذهنم و قلبم جای دهم.

آموختم که سعی کنم بهترین باشم نه به خاطر دیگران که به خاطر خودم!

من آموختم که هیچ چیز و هیچکس ماندگار نیست. من هم ماندگار نیستم. نه فقط جسمم که تمام اخلاقیات و اعتقادات و افکارم موقعیتم آرامشم دوستانم و خانواده ام و افکارشان و رفتارشان. هیچ ماندگار نیست یا شاید بهتر بگویم ثابت نیست و بعد ماندگار نیست.

آموختم که خداوند درهمه حال با من است گرچه من در همه حال با او نبوده ام! آموختم که دین آن است که در درون من است و نه آن چه در درون غیر.

من آموختم که بسیار آموختم و بسیارتر نیاموختم.

 

پینوشت: دوستی میگفت شب امتحان دو گروه هستن که استرس ندارن: 1-اونایی که خیلی خیلی خوندن  2-اونایی که اصلا نخوندن! چون فقط در حالتی که خونده باشی اما نه خیلی خیلی اونوقت از عاقبتت خبر نداری.

پی نوشت پینوشت: بنده مفتخرم که امشب جزو گروه دوم هستم.

باشد که رستگار شوم.

١٠روز بعدنوشت: لطف کردن این پست مارو تو لینکدونی آزاد لینک کردن.البته دستشون درد نکنه آمار وبلاگمونو به طرز معجزه آسایی بالا بردن اما اعلام میکنم من بی تقصیرم روحمم خبر نداشت.اگر احیانا استادی مدیرگروهی مدیر آموزشی رئیس دانشگاهی کسی این پست رو خوند اصلا به خودش نگیره هاااا! باور بفرمایید کاملا بی منظور بود.

اینو اشاره کردم واسه اینکه تجربه ثابت کرده شانس مارو گربه دو لپی خورده.

/ 52 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی

من پس از 11 سال و بعد از گرفتن دکترای برق وقتی مجبور شدم فقط برنامه نویسی کنم فهمیدم که تمام این سالها به فاک رفته :(

م.ش

اینجانب م.ش دانشجوی سال دو دکترا برق-الکترونیک دانشگاه بیریتش کلمییا کانادا امشب( شب در حال انجام تست تو آزمایشگاه)٭ اعتراف میکنم اکنون پس از 8 سال هیچ از رشته ام نمیدانم! اما من پشیمان نیستم! بلکه هر روز بر اشتیاقم برای درس خواندن افزون می شود. من هم در ابتدا فیزیک, ریاضی و‌ الکترونیک رو اصلا دوست نداشتم ولی‌ با این حال همیشه گوشه ای خیلی کوچک از زیبایی و نظم عالم رو تو الکترونیک میدیدم و تحسین می‌کردم، با اینکه قادر به حل بسیاری از مسألش نبودام. همین تحسین زیبائی به من اجازه ی ادامه داده و منو تو راه یافتن یه حقیقت بزرگتری انداخته است... دیدن و حس کردن مقدم بر شناخت هست ولی‌ هدف نیست چه در دنیای میکروسکوپی و چه در دنیای مایکروسکوپی. اینها همه راه هایی هستند به شناخت یک حقیقت فراتر که باید دنبال او بود. می‌شه از یک دریچه کوچک دری گشود به دنیایی نامتناهی. درس ها، امتحان‌ها و زندگی همه و همه ,با خوبی‌‌ها و بعدی‌ها خواهند گذشت، زود زود، اما هر کدام نشانی‌ به تو میدهند برای رسیدن به او. پس چه خوب که به دنبال نشانه ها برویم. یا حق، م.ش.

ارمینا

خیلی با حال نوشتی.احساس من در دانشگاه در همین رشته شبهای امتحانء بعدش رفتم یه رشته دیگه خوندم

پارسا

من هم رشتي هستم و فكر مي‌كنم كه مشكل از خودتان است نه دانشگاه گيلان. با اين طرز تفكري كه شما داريد( به جنبه‌هاي مثبت يا منفي آن كار يندارم) هر دانشگاهي - كم و بيش- همين حالت را در شما ايجاد مي‌كرد. به قول حافظ: از چشم خود بپرس كه مارا كي مي‌كشد؟ جانا گناه طالع و جرم ستاره چيست؟

بابک

من هم مهندس برق - قدرت هستم ، واقعیت همین هست ، کسی از شما انتظار ندارد که بعد از 4 سال درس خواندن که نزدیک 70-80 واحد آن عمومی فارسی 1 و 2 . عربی و انگلیسی و ... شما مهندس الکترونیک بشوید، معمولا اگر وارد کار بشوید بعد از 4 تا 5 سال کارکردن تازه می فهمید که چرا این درس ها را خواندید، من که وارد کار شدم قدیمی ها زیر پرو بالم را گرفتند ما هم زیر پر و بال بعد از خودمان را گرفتیم، اصلا احساس ناراحتی نکنید خیلی این مساله طبیعی هست

well said...!Really interesting In addition, the background music of your web-loge is so nice, may I know the name of it  ? Many thankssssssss

عارف

سلام منم مثل تو هستم ارشد مهندسی کشاورزی گرفتم ولی هنوز ارضا نشدم. هنوز که هنوزه دنبال مسائل هنری و علوم انسانی هستم. تصمیم هم دارم بالاخره مسیرم را به اون سمت تغییر بدم با اینکه رزومه علمی ام خوبه و میتونم دکتری هم بگیرم ... اینو به عنوان تجربه بهت میگم (راحت بدستش نیاوردم ولی چون از نوشته ات خوشم اومد میگم) اگه برای خودت علاقه مندی داری بنیان فکری داری (که فکر کنم داشته باشی) منتظر این نباش که بعدا که کار پیدا کردی خوب میشه یا اگه ادامه دادم فلان میشه اگه علاقه مندی دیگه ای داری از همین حالا با شجاعت برو دنبالش تو اولین کسی نیستی که اینطوری هستی. بعضیا هستند که رشته ای یا کاری را با علاقه مندی انتخاب نمیکنند ولی بعدا علاقه مند میشن این افراد را زیاد دیدم اینها همونهایی هستند که نه بنیان فکری و علاقه مندی ندارند و معمولا دنبال منزلت اجتماعی هستند اینه که یه عنوان مهندسی یا دکتری یا شغل خوب ارضاشون میکنه اگه جزو این افراد هستی بچسب به رشته ات و نق هم نزن چون زندگی زهر مارت میشه اگر جزو اینا نیستی یک لحظه هم درنگ نکن دختر

امین

ببین منم الکترونیک خوندم ولی این مشکل خودته که الان بلد نیستی هیچ چیزی بیافرینی. راست میگی یعنی اگر من هم سیلابس و برنامه آموزشی دانشگاه رو دمبال می کردم هیچی نمی فهمیدم و بی عرضه بار می اومدم اما تو باید خودت می رفتی دمبال خلق و آفرینش!

میلاد

چه اعترافات تکان دهنده ای. منم مثل خودت اما با این تفاوت که رشته ام کامپیوتره.البته من ترم پیش تموم کردم[گریه]

فرزاد

سلام و واقعا مرسی...من وبلاگتو به خیلی ها معرفی کردم...