درباره الی

سیاهپوش نامریی

ساعت ١٢ ظهر بود. مرد سیاهپوش چشماشو بسته بود. میدون

تجریش روی یه نیمکت روبروی زیرگذر پاکستانی ها نشسته

بود. صورتش زرد بود.گاهی سرشو به میز بغل نیمکت تکیه

میداد. گاهی به نرده های دور میدون. صدای راننده های

تاکسی رو میشنید که با تمام وجود فریاد میزدن و مسافر

میطلبیدن. صدای رفت و آمد ممتد مردم رو میشنید. گاهی

چشماشو باز میکرد و به اسبابی که روی میز کنار نیمکت چیده

بود نگاه میکرد. یه ساعت رومیزی کوچولو. یه فندک. یه

جاشمعی. همین.  تا شب کسی نگاهی به این وسایل

مینداخت؟هیچ کس به خود مرد سیاهپوش هم نگاهی نمی

انداخت حتی.  سرشو انداخته بود پایین و به دستاش نگاه

میکرد. چقدر خسته به نظر میرسید.  _آقا کوچه ی شهرستانی

کجاست؟ آقا! آقا!  از افکارش به بیرون پرت میشه و با صدای

ضعیفی مرد عابر رو راهنمایی میکنه.دخترکی با مادرش روی

نیمکت کناری میشینه. یه لیوان ذرت دستشه و درحالیکه داره

ذرت میخوره میگه:اینو خوردم یه آبمیوه هم روش بخورم بعد بریم

خونه. نگاهی عاقل اندر سفیه به مرد سیاهپوش میندازن و یه

چیزایی به هم میگن. یحتمل سریعا نتیجه گیری میکنن که: یارو

معتاده همش داره چرت میزنه نکبت!! و دوباره میرن تو حال و

هوای خودشون.صدای عابران در ثانیه ای نزدیک و نزدیکتر میشه

و بعد دور و دورتر و صدای عابران دیگری. اما هیچکس مرد

سیاهپوش رو نمیبینه. مگر نگاهی از سر بی اعتنایی و بعضا

نفرت. نفرت از معتاد نکبتی که گوشه ای کز کرده. اما هیچکس

فکر نکرد شاید مرد سیاهپوش مرد خسته و مریضی باشه که

تمام زندگیشو از دست داده و روزهاست غذا نخورده. حتی

تبلیغی برای جنس هاش نمیکرد. شاید اگر اونها رو هم نداشت

دیگه دلیلی برای نشستن روی اون نیمکت هم نداشت.مرد

سرش رو به نرده های دور میدون تکیه میده و چشماش رو

میبنده. دقایقی بعد رهگذری دیگر: _آقا ماشینای آزادی کدوم

طرفن؟ آقا! آقا! رهگذر با عصبانیت از مرد سیاهپوش دور میشه

اما لحظه ای فکر نمیکنه که شاید مرد سیاهپوش به همون

آرومی و غریبی که اونجا نشسته به همون آرومی و غریبی از

حال رفته. نه به خاطر اعتیاد نداشته اش که از درد سرطانی که

تمام وجودش رو فروخورده....

+   الهه ناز ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir