درباره الی

سر کار کجاس؟

همیشه فکر میکردم این "سر کار" که باباها از صبح میرن تا

شب چه شکلیه؟  "سر کار" یه سالن بزرگه که وسطش پر از

اسکناسه! باباها همه از صبح میرن اونجا و دولا میشن تا شب

پول جمع میکنن و اونایی که زرنگترن هم پول بیشتری تا شب

جمع میکنن و میارن خونه.

سوال دومی که خیلی ذهن پاک و لطیفمو!!!!! مشغول کرده بود

این بود که بچه چه جوری به دنیا میاد؟  (قبلش یه موضوعیو در

گوشی بگم که: من تا دبیرستان(حالا نمیگم چندم)نمیدونستم

که بچه تو شکم مادر نیست و یه جای دیگس. و وقتی فهمیدم

کجاس تا چند وقت بهت زده بودم که مگه مییییییییییییشه؟تعجب)

تو ذهنم بود که زن و شوهرا که میخوان بچه دار شن شب میرن

تو پشت بوم و دوتایی از خدا طلب بچه میکنن و دعا میکنن که

بچه دار شن. بعدش خانومه حامله میشه و چندماه بعدم یه بچه

از دلش میاد بیرون. همه کارا با خانومه ست پس باباهه این

وسط چه نقشی داره؟ خب اون مرده که وقتی خانومه داره

زایمان میکنه پشت در اتاق عمل استرس داره میشه بابا! (واقعا

که چقد باباها تو زحمت میفتن تو واقعیت هم!)

فکر میکردم "خارج" یه کشوره جدا از بقیه کشورها!

کاش یکی بود که اونموقع ذهن کودکانه ی منو از این آشفتگی

رها میکرد. کاش یکی بود که جواب این سوالا و خیلی خیلی

سوالای دیگه ی منو میداد. اما هیچ کس نبود...

فکر میکردم اگه ادای خانوم بزرگارو در بیارم همه فکر میکنن من

خانوم بزرگم و سنم زیاده و تازه کلی هم بچه دارم!

وقتی میگفتن یکی ٢٠ سالشه همیشه فکر میکردم ٢٠ سال

چقد زیاده! خوش به حالش! کاش منم ٢٠سالم بود!

رو در مغازه ها که ورود مینویسن من همیشه میخوندم:var vad 

و همیشه فکر میکردم یه رمزه که روی خیلی از درها نوشته

میشه.

خنگ نبودم تو اون زمان! جزو بچه های باهوش بودم اما تو اون

زمان!

وقتی امشب دیدم که دختر دو سال و نیمه ی سمیه با لوازم

آرایش مامانش چه آرایشی میکنه و لباشو قلوه میکنه و عشوه

میاد. وقتی سمیه میخندید و میگفت رژلبای گرونشو گذاشته

بچه بزنه چون سرب نداره وقتی بچه مثل آینه همه ی حرکات

مارو عینا تکرار میکرد وقتی نقاشی محمد پسر مهدیه رو دیدم

که با مداد مشکی طراحی کرده و من باورم نمیشد که این

طراحی از مهدیه نیست و از پسرشه وقتی......

یاد زمان خودمون افتادم. هوش ما کجا و هوش این بچه ها کجا؟

اون وقتا تو هر مهمونی انقد بچه های ریز ریز زیاد بود که مثل

الان 10 نفر آدم به شیرین بازیای یه بچه نمیخندیدن. پدرمادرا

حوصله ی پدرمادرا ی الانو نداشتن که با بچه سر و کله بزنن.

حرف بزنن. یادش بدن. جواب سوالاشو بدن. فقط میخواستن

ساکتش کنن.........

+   الهه ناز ; ٥:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir