درباره الی

دیوونه میوونه

چقد بده که هم تو بفهمی هم من.

هم تو خودخواه باشی هم من.

نه تو از توی چشمام همه چیو بخونی نه من .

 

کاش جفتمون منگل بودیم. نه؟

تو عصبانی بشی و نعره بزنی و من از عصبانیتت از خنده رو زمین ولو شم.

 هم تو دیوونه میوونه ای هم من.

چرا اینو زودتر نفهمیده بودیم؟

تو حرفای فیلسوفانه بزنی و همه فکر کنن دیوونه ای

اما من برات یه دفتر گنده بخرم و بگم توروخدا همشو بنویس!

کتاب میشه چاپش میکنیم با تیراژ ٢ عدد

یکی تو یکی من.

من بگم پیام آور! از دوستی بگو

از عشق بگو

 یا از هیچ! از هیچ بگو!

از اولاد

از پدر

یا از خودخواهی بگو

از تولد بگو

اما پیش کسی نگو

پیش خودم بگو

چه خوبه که یادم دادی تنهایی فکر کنم.

بذار این چند سال هم به خوشی بگذره

بعدش دیگه نه تو میخوای باشی نه من.

پی نوشت: خداااااااااااااااااااااااااااااا این چه کاراییه  تو میکنی؟

جدی نوشت:خدا تو بچرخون ما هم  با چرخت میچرخیم قربونت برم.

اصلا من کی باشم که تو کار تو دخالت کنم؟ فقط مجبورم بعضی وقتا غر بزنم تو هم مجبوری به جون بخری آخه به سلامتی خدایی گفتن بنده ای گفتن!

مهم نوشت: برای دومین بار تو این وبلاگ میگم: هرکی "کوری" رو نخونده یک چهارم عمرش بر فناست.

بعدا نوشت: رامین عزیز لطف کردن این پست رو بازنویسی کردن خوشگلتر از اصلش که در ادامه ی مطلب گذاشتمش.


چه غمگین است این قصه...
که می فهمی، و می فهمم...
و خودخواهی، و خودخواهم...

ولی بسیار شیرین است این رویا...
که خوش باشی، و خوش باشم...
و خوش باشیم با هم، لحظه های ساکت تنهایی خود را...

ولی ایکاش ما دیوانه ای، در کوچه ها بودیم...
و تو دیوانه وار از خشم، نعره میکشیدی از درون دل...
و من از فرط خشم تو، مثال کودک دیوانه ای، از خنده می مردم...

و می راندی به لب چون عارفان، پند و کلام فیلسوفانه...
و مردم هم تو را دیوانه تر، پندار می کردند...

و من هم میخریدم دفتری از مرد پیر منتظر، در پشت دخل کهنهء دکان آنسوی خیابانی که پایانی برای بی کسی مان بود...
و تو از داخل دکّان...
من از بیرون...
و ما یک لحظه، یک آن روبروی هم...
و آهسته تو لب از هم گشودی: "معذرت"...
آهسته تر گفتم فقط: "خواهش"...
و هر دو، یک طرف رفتیم تا ره را برای دیگری آزاد گردانیم...
سپس اینسو...
سپس آنسو...
ولی با هم...
و لبخندی به لبهامان نشست از آنچه پیش آمد...
و آنک یک نفس، یک حادثه، یک لحظهء شیرین...
و یک لبخند...
یک دلواپسی...
وآنگه نگاهی عاشقانه...
یک طپش...
ما را از آن آغازها...
تا لحظهء پایان به هم پیوند داد و همسفر بنمود...

وز آن پس تا همیشه، تا ابد پرواز...

+   الهه ناز ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir