درباره الی

خاک برسرت مدرسه

پیش دانشگاهی که بودم بارها و بارها با ناظم و مدیر بیشعور اونجا حرفم شده بود.

ناظم مدرسه دو بار وحشیانه بهم حمله ی فیزیکی! کرده بود فقط به خاطر اینکه فهمیده بود موبایل میبرم مدرسه. البته توجیحش بعدا این بود: پسر من ٢۵سالشه و هنوز موبایل نداره!!!!!!!!!! من: خونمون از اینجا دوره و مامانم نگران میشه موقع برگشتن. ناظم بیشعور: پسر من یه کارت تلفن تو جیبشه و ۵دقیقه هم بخواد دیر کنه به من زنگ میزنه! (توجه کنید که پسرش ٢۵ سالش بود و واسه هر ۵ دیقه یه زنگ میزد!) 

بچه ها هرهفته برگه های گزارش درسیشونو به مشاور مدرسه!! تحویل میدادن بالای هفته ای ۵٠ ساعت درس میخوندن. من اصلا درس نمیخوندم. میومدم خونه کیفمو مینداختم گوشه اتاق فردا صبح برناممو عوض میکردم و دوباره مدرسه سر کلاسای مسخره مینشستم که وقتی از معلم فیزیکش مثلا میپرسیدم فلان رابطه از کجا اومده صورتش سرخ میشد و به من و من میفتاد و نهایتا میزد در مسخره بازی و سر و تهشو هم میاورد . خلاصه منم درس خون نبودم و تو آزمونای قلمچی بالای ٣٠% نمیزدم(غیر از فیزیک که زیر ٩٠% نبود هیچ وقت)

شد امتحانای مینترم اول. من سر مو ضوع دانشگاه رفتنم حسابی به غیرت اومدم و شروع کردم درس خوندن و تمام درسای مینترم رو نمره اول شدم. ناظم بیشعور: هرهر نمره هات خیلی خوب شده! هرهر تقلب کردی؟  من:شما برای آرامش اعصابتون اینجوری فکر کنین.

و بعد از امتحانات مینترم اول دیگه مدرسه نرفتم!

ناظمه هرروز زنگ میزد خونه! باید بیای مدرسه! من: تا الانم که اومدم وقتم هدر شده. بیرون کلاس میرم. کلاسای شما به دردم نمیخوره! ناظمه: نه دیپلمتو میدیم نه گواهی پیش دانشگاهیتو  . من: هر کاری دوست دارین بکنین. ناظمه: .........!!!!(سانسور) من: تق!

(دی ماه فکر کنم)موقع انتخاب رشته ی دانشگاه آزاد.مدرسه: من به مشاور دلسوز: میخوام برق کرج بزنم. مش: اصلا فکرشو نکن! قبول نمیشی! من: خب برق سبزه وار! مش: ببین تو اصلا برق و اینا رو از سرت بیرون کن ! از پسش برنمیای!  تو نمیتونی! خلاصه این آقا حسابی مارو ناامید کرد و کوبوند اونروز.تا بالاخره راضی شد صنایع تهران شمال بزنم اما بازم بهم هشدار داد که عمرا تو قبول نمیشی و این انتخابت یه ریسک خیلی بزرگه!!!!!(توجه داشته باشین که مدرسه غیرانتفاعی بود و انقدر به دردنخور!)

از صفر صفر شروع کردم.دوستامو بوسیدم گذاشتم کنار.(غیر از میعاد رو که نه بوسیدمش و نه گذاشتمش کنار). مهمونی هارو تعطیل کردم. بیرون رفتن هامو تعطیل کردم. ۵ماه شبا تا خود صبح بیدار موندم. از هر ٢۴ساعت ١٢-١٠ساعتشو یه نفس درس خوندم. لحظه ی تحویل سال تست خازن میزدمنیشخند. تو عید انقدر که پشت میز نشسته بودم پاهام خشک شده بود. ٧کیلو کم کردم(٧کیلو اون سالها خیلی بودنیشخند) .دیگه چشمام تو نور باز نمیموند. عینک زدم. خوشخواب تختمو از اتاق بیرون انداختم و رو چوب تخت میخوابیدم که خواب بهم نچسبه و بتونم بیدار شم.  بعضی شبها تا خود صبح نشسته رو صندلی خوابیدم. تنها تفریحم این بود که چهارشنبه بشه و کلاسای زبان فرشید مفتون و من غیر از اینکه کلی سرکلاساش یاد میگرفتم کلی هم بخندم.مرسی آقای مفتون.

  تاااااااااااااااااا جواب کنکور اومد. توی بچه های اون مدرسه من رتبه دوم شدم. به کوری چشم ناظم و مدیر و مشاورش! بین داوطلب های صنایع تهران شمال اول شدم. سراسری همون رشته ای که میخواستم و ایشون معتقد بودن از پسش برنمیام قبول شدم. به کوری چشمشون ۵ماه دیگه هم تموم میشه و من از پسش براومدم.  رفتم مدرک پیشمو بگیرم به همه تبریک میگفتن اما به من فقط یکی از کارکنان مدرسه تبریک گفت. نه هیچکدوم دیگشون. خب بازم به درک!

اما امروز بعد از ۴سال از اون روزا تو گوگل داشتم اسم و فامیلیمو سرچ میکردم که: سایت اون مدرسه باز شد و اسم خودمو تو لینک افتخارات مدرسه دیدم. خاک برسرت مدرسه!

پینوشت: مرسی آقای عقیل فردی که انقد مارو تهدید میکردی و به غیرتمون تلنگر میزدی و مشوق بودی و زحمت میکشیدی و با زبون پاره پاره شدت اون روزای آخر بازم مارو تنها نمیذاشتی. مرسی خانوم زهره منتظر که انقدر خوب راهنماییم میکردی و کمکم میکردی خیلی گلی  دلم واست یه ذره شده. از همه مهمتر مرسی میعاد عزیز بهترین دوست من که بعضی شبا به هوای بیدار نگه داشتنم تا صبح بیدار میموندی و چک میکردی که خوابم نبره. مرسی که بهم روحیه و اعتماد به نفس میدادی. مرسی که با دغدغه ها و ناراحتی هام کنار میومدی و از بچگی هام چشم پوشی میکردی. مطمئن باش هیچوقت یادم نمیره که چقدر دوست بودی.

امیدوارم هرکدوم از این آدما که اسم بردم وقتی مثل من اسم خودشونو تو گوگل سرچ میکنن این تشکر منو ببینن و یه کوچولو هم شده از خستگیشون کم بشه.

+   الهه ناز ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir