درباره الی

سوال بازی

محمد عزیز و مهدیه خانوم کلانترباشی بازم منو به بازی گرفتننیشخند

یه دفتر راهنمایی-دبیرستان که بودیم داشتیم تو هر دو صفحه

ش یه دونه از این تیترها داشت دست همه میگشت و هرکی

باشماره ١-٢-٣ خودش یه خط واسه هر تیتر می نوشت. حالا یه

ذره پیشرفته تر شده شده بازی وبلاگی:

١-٢-٣

١-٢-٣شروع میکنیم . بریم سراغ اولین سوااااال:

١-بدترین اتفاق زندگیم؟ کاش از بهترین شروع میشد. سوء

استفاده از اعتمادی که به یه دوست کردم.

٢-بهترین اتفاق زندگیم؟ استقلالم بعد از جدا شدن از خانوادم

(به قصد دانشگاه)

٣-بدترین تصمیم؟ سخته! بعدی!

۴-بزرگترین پشیمونی؟ اینکه موقع عمل پلیپ بینیم به حرف

بقیه گوش ندادم و زیر بار عمل زیبایی نرفتم با اینکه همه ی

دردسر و دردشو کشیدم.

۵- فرد تاثیرگذار زندگیم؟ دوستم میعاد تاثیرگذارترین آدم زندگیم بوده و هست.

۶- چه آرزویی دارم؟ سلامت سعادت عاقبت به خیری

٧- اعتقاد به معجزه؟ اعتقاد به یزرگی خدا! خیلییی

٨- چقدر خوش شانسم؟ آدم خوش شانسی نیستم. اما

بدشانسم نیستم یه جاهایی.

٩-خیانت؟ کثافت. نکبت......

١٠-عشق؟ شاید همون دوست داشتن زیاد همراه وابستگی و

یه عالمه خریت و یه جفت چشم کور باشه. تا حالا عاشق

نبودم.

١١- دروغ؟ قوی ترین روش برای اینکه عزیزترین آدم زندگیم هم

از چشمم بیفته!

١٢- از کی بدم میاد؟ از آدمایی اسلامو کردن یه چوب و میکنن

تو پر و پاچه ی همه

١٣- تا حالا دل کسیو شکوندی؟ ناخواسته

١۴- دلیل انتخاب اسم وبلاگ؟ پشنهاد مهدیه بود(اما وبلاگ اون

بیشتر درباره ی الیه تا وبلاگ خودم.)

١۵-کی رو از بچه های وبلاگ بیشتر دوست دارم؟ همه ی

دوستایی که هروقت بشینم پای نت بهشون سر میزنمو دوست

دارم که سر میزنم دیگه

١۶- تعریفی از زندگی خودم؟ یه ساعت آفتابی یه ساعت

بارونی. یه وقت گرم گرم وقت دیگه سرد سرد. پیچ طناب رو

دیدین؟ با چرخش وضعیت ٣۶٠ درجه در ماه یا هفته یا حتی تو

یک روز. همون جاده چالوس میگفتم دیگه این همه توضیح

نداشتنیشخند

١٧- خوشبختی؟ میشه تو لحظه حسش کرد. هر لحظه که از

وضعیتت خیلی راضی ای و خوشحالی اون لحظه خوشبختی.

این واژه ها یادآور چی هستند؟

هلو؟ آبداررررر

خدا؟ رفیق تنهاییام

امام حسین؟ دامبول و دیمبول دسته های عزاداری و نوحه

خونایی که خودشونو آش و لاش میکنن اما هیچکدوم

نمیدونن دقیقا واسه چی؟

اشک؟ یه وقتایی یه جاهایی جلو یه کسایی نباید بیاد اما میاد.

اونوقته که دیوونم میکنه.

کوه؟ درکه-زانوی به فنا رفته ی سوده. پلنگ چال -برف -پروانه

فرار از زندان؟ همچنان تو نوبته

هوش؟ شاید اگه یه ذره از هوشم خرج حوصلم میشد آدم

خیلی موفقی بودم. پس بپرس حوصله که بگم ندارم.

خواهر شوهر؟بگو شوهر خواهر دو صفحه واست لکچر بدم.

رنگ چشام؟ مشکی. آخه اینم سواله؟

رنگ مورد علاقه؟ قررررررررررمز

جواب تلفن و ارتباطات: محاله حوصله یه کسیو نداشته باشم

بتونم تلفنی باهاش حرف بزنم.

کلام آخر؟ تشکر میکنم از همه ی بر و بچه های پرشین

بلاگ .بلاگفا .بلاگ اسکای .میهن بلاگ. شاتل عزیز. ممد آقا بوفه ای.

 اکبر آقا. کلثوم خانوم سرایدار.  باقر. اوستا. علی ترکه. ترک علی. تقی

و مریم. طیبه . آقای علی اکبری. کبری خانوم. رقیه.   آقای مرادی

باغبون. اون یکی ممد آقا سوپر فرد سر کوچه . آقای سماواتیان

که جدیدا خیلی همکاری میکنه ماشینشو پارکینگ خودش

میذاره . دخترعموی گلم که موقع نوشتن این پست کمال

همیاری رو کرد و برام چایی آورد. شوهر شاعرش!!!!!؟؟؟؟؟؟نیشخند

خواهر گور به گور شدم! شوهر خواهر غریبم. مامان خالی بندم

خنده بابای تپلمنیشخند خانواده ی آقای رجبیخنده  و از همه مهم تر: بر و بچه

های نمک آبرودبغل  که تو روحیه ی من برای نوشتن این

پست تاثیر کردننیشخند 

+   الهه ناز ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳٠

سیاهپوش نامریی

ساعت ١٢ ظهر بود. مرد سیاهپوش چشماشو بسته بود. میدون

تجریش روی یه نیمکت روبروی زیرگذر پاکستانی ها نشسته

بود. صورتش زرد بود.گاهی سرشو به میز بغل نیمکت تکیه

میداد. گاهی به نرده های دور میدون. صدای راننده های

تاکسی رو میشنید که با تمام وجود فریاد میزدن و مسافر

میطلبیدن. صدای رفت و آمد ممتد مردم رو میشنید. گاهی

چشماشو باز میکرد و به اسبابی که روی میز کنار نیمکت چیده

بود نگاه میکرد. یه ساعت رومیزی کوچولو. یه فندک. یه

جاشمعی. همین.  تا شب کسی نگاهی به این وسایل

مینداخت؟هیچ کس به خود مرد سیاهپوش هم نگاهی نمی

انداخت حتی.  سرشو انداخته بود پایین و به دستاش نگاه

میکرد. چقدر خسته به نظر میرسید.  _آقا کوچه ی شهرستانی

کجاست؟ آقا! آقا!  از افکارش به بیرون پرت میشه و با صدای

ضعیفی مرد عابر رو راهنمایی میکنه.دخترکی با مادرش روی

نیمکت کناری میشینه. یه لیوان ذرت دستشه و درحالیکه داره

ذرت میخوره میگه:اینو خوردم یه آبمیوه هم روش بخورم بعد بریم

خونه. نگاهی عاقل اندر سفیه به مرد سیاهپوش میندازن و یه

چیزایی به هم میگن. یحتمل سریعا نتیجه گیری میکنن که: یارو

معتاده همش داره چرت میزنه نکبت!! و دوباره میرن تو حال و

هوای خودشون.صدای عابران در ثانیه ای نزدیک و نزدیکتر میشه

و بعد دور و دورتر و صدای عابران دیگری. اما هیچکس مرد

سیاهپوش رو نمیبینه. مگر نگاهی از سر بی اعتنایی و بعضا

نفرت. نفرت از معتاد نکبتی که گوشه ای کز کرده. اما هیچکس

فکر نکرد شاید مرد سیاهپوش مرد خسته و مریضی باشه که

تمام زندگیشو از دست داده و روزهاست غذا نخورده. حتی

تبلیغی برای جنس هاش نمیکرد. شاید اگر اونها رو هم نداشت

دیگه دلیلی برای نشستن روی اون نیمکت هم نداشت.مرد

سرش رو به نرده های دور میدون تکیه میده و چشماش رو

میبنده. دقایقی بعد رهگذری دیگر: _آقا ماشینای آزادی کدوم

طرفن؟ آقا! آقا! رهگذر با عصبانیت از مرد سیاهپوش دور میشه

اما لحظه ای فکر نمیکنه که شاید مرد سیاهپوش به همون

آرومی و غریبی که اونجا نشسته به همون آرومی و غریبی از

حال رفته. نه به خاطر اعتیاد نداشته اش که از درد سرطانی که

تمام وجودش رو فروخورده....

+   الهه ناز ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir