درباره الی

مناجات نامه

ساعت۴:٣۵ دیقه صبحه.  اولین سحر ماه رمضان. صدای اللهم از تلویزیون میاد. من یه عالمه دلم گرفته. خدایا خودت خوب میدونی واسه چی. اگه وقت نمیکنی الان صدای منو بشنوی لااقل بعدا بیا وبلاگمو بخون. شاید یه موضوعی یه یادآوری برات شد. فقط به خودم بگو چرا. میدونی من بی جنبه ام آخه. نمیدونی؟ میدونی زود حوصلم سر میره. نمیدونی؟ داری آستانه تحملمو بالا میبری؟ خودت داری این کارو میکنی؟ خود خودت؟ عمدی؟ داری بزرگم میکنی؟به جون خودت ناشکری نمیکنم. فقط دلم داره میترکه. یه جوری الان دلم گرفته که اگه توالت خونه آق دایی اینجوری بگیره با ۶تا چانته هم باز نمیشه. میشنوی خدا؟ خودت میبینی؟ بابا من صبرم آخراشه ها. راحت طلب شدم؟ به من نگو راحت طلبا! خودت خوب میدونی خدا! تازه چیزایی که من نمیدونمم میدونی. مگه بهت اعتماد ندارم؟ پس چرا باز دارم بهت غر میزنم. حق دارم . ندارم؟ دارم. دلم بدجوری گرفته و تو الان تو قلبم نیستی. هستی؟ پس من چرا نمیفهمم؟ الان حست نمیکنم تو قلبم. بهت اعتماد کردم خدا یادت نره هااا. پارتی دیگه ای غیر از خودت ندارما. خودت خوب میدونی. اصرار نمیکنم بهتاااا. بعدا همه کاسه کوزه ها سر من نشکنه که خودت خواستی. خدا الان وقت سحر اولین روز ماه مبارکته. حتما سرت خیلی شلوغه نه؟ اما بدون یه نفر هست که فقط به تو امید داره. یکی که فقط تو رو داره. فقط از تو میخواد. فقط به تو اعتماد داره. فدات شم یه وقت فکر نکنی ناشکری کردم من. خدایا قد عظمتت شکرت میکنم. غرغر هامم بذار به حساب کوچیکیم. خدا بغلم کن

+   الهه ناز ; ٤:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۱

من و مهناز حیدری و یه سوراخ کوچولو

آخرین روز شهریور ماه ٧٣ مامانم و مهدیه منو برای اولین بار بردن مدرسه. همونجا درجا با مهناز دوست شدم. شرارت از همه جاش میبارید.دقیقا مثه من یه خال کوچولو زیر گونه ی راستش داشت. قیافش بعد این همه سال دقیقا تو ذهنم هست. خیلی فرز و شیطون بود. خلاصه همون روز اول با هم دوست شدنمون همانا و آتیش هایی که از اون روز تو اون مدرسه سوخت همانا...Gun Touting

ته نمازخونه مدرسمون یه در بزرگ فلزی داشت که میخورد به حیاط مدرسه راهنمایی بغلی. این دره همیشه ی همیشه هم بسته بود. و دو تا مدرسه هیچ ارتباطی باهم نداشتن. کنار قفل این دره یه سوراخ بود که میشد از توش حیاط مدرسه بغلی رو دید زد. یه سوراخ قد یه سکه ۵تومنی.

یه روز من و مهناز رفتیم تو نمازخونه سراغ این سوراخه. خواستیم توشو نگاه کنیم دیدیم انگار یکی تکیه داده بهش. ما هم آروم آروم و بی سر صدا یه تیکه از مانتوی طرف رو با انگشتای کوچولومون گرفتیم و از سوراخ رد کردیم و کشیدیم تو. مهناز میکشید الهه میکشید  مهناز مانتوئه رو میکشید الهه مانتوئه رو میکشید خانومه جیغ میکشید. باز مهناز.... الهه.... خانومه......Happy Dance

نصف بیشتر مانتوش تو نمازخونه مدرسه ما تو دستای من و مهناز بود نصف دیگش تو حیاط مدرسه بغلی تو تن خانومهYatta که مدام جیغ میکشید و حرفای بد میزد!

از اون طرف هم غیر از صدای جیغ کلی صدای خنده ی بچه هاشون میومد.

انقد که مانتوئه رو کشیده بودیم گویا خانومه عین خرچنگ چسبیده بوده به در و کلی از مانتوش جر خورده بوده. ما هم دوتایی هر هر ریسه میرفتیم و میخندیدیم.

تو هرهر کرکر بودیم که گویا زنگ زدن مدرسمون و یکی رو فرستادن تو نمازخونه که طرف رو نجات بدن. ما هم که ریز بودیم از هر سوراخ سنبه ای فرار میکردیم و قایم میشدیم و خلاصه کسی نتونست ما رو پیدا کنه و دعوا کنه.Yah

بعدا این قضیه به گوشمون رسید که طرف مدیر بداخلاق مدرسه بغلی بوده که منو مهناز جلوی همه بچه های مدرسش چسبوندیمش به در و جیغشو درآوردیم.البته هیچ وقت هیچ کس نفهمید که کار ما بوده.Happy Dance

پینوشت:سالهاست که خیلی دلم میخواد مهناز حیدری رو پیداش کنم. اسم و فامیلش رو اینجا نوشتم به این امید که شاید یه روزی از رو اسمش این پست رو بخونه و همدیگرو پیدا کنیم.

+   الهه ناز ; ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٩

یکی تلفن منو جواب بده

ساعت ۶ بعد از ظهره.طبق معمول هنوز خونه نرسیده از سه تا کوچه مونده به خونمون حوصلم سر میره.

میرسم خونه هیچ کس نیست

 زنگ میزنم به مامان: سلام کجایی؟ -سلام نمیتونم صحبت کنم بهت زنگ میزنم خدافظ. بوووق بوووق بووووق

زنگ میزنم به بابا: سلام کجایی؟- سلاااااااااام چطوری الی؟ من بیرونم. -خب کجایی؟ -بیرونم دیگه -میخوای منم بیام پیشت؟ -نه باباجون تو بیای معطل میشی. حالا کارم تموم شد بهت زنگ میزنم. بای بوووق بوووق

زنگ میزنم به رضوانه: سلام رضوانه کجایی؟ -دارم میرم خونه مادرجان بذار یکی دوساعت دیگه بهت میزنگم. بای

زنگ میزنم به مهلا: سلام مهلا چه خبر؟ -سلام الهه. حالم اساسی گرفتس.فلانی پاشده اومده اینجا رفته رو نروم.اعصابم بهم ریختس دارم میرم خونه الهام -اکی.زود خوب شو.بای

زنگ میزنم به پانیز: سلام پانیز چطور مطوری؟ -سل ام! الی! زیر سرمم! از دی روز که معدم درد می کرد تا الان دارم به خودم می پی چم.(با زحمت حرف میزنه)-اکی مواظب خودت باش بای

به شیده:سلام عزیزم ١٠دیقه دیگه بهت زنگ میزنم -بای

به مهدیه: -... -...دارم لاست میبینم . بعدا زنگ میزم.

girl_cray2.gifای خداااااااااااااااااااا

حالا یه دفعه من حوصلم سر رفت هیشکی امروز با من حرف هم نمیزنه

موبایلم زنگ میزنه: خوشحال شیرجه میرم رو گوشی. آخخخخخخ جون یکی میخواد با من حرف بزنهHappy Dance: اسم رو گوشیو میخونم: mozahem  مثل اینکه باید جواب بدم این بار: سلام چطوری؟ چه خبر؟(یه جوری حرف میزنه انگار دوستیم با هم) -خبری نیس اعصابم خورده -باشه عزیزم اعصابت خورده من بعدا زنگ میزنم -نه اونقدرا هم خورد  نیست آخه - دوست دارم یه موقع که سرحالی باهات حرف بزنم عزیزم تعجبخدافظ

پینوشت: من نمیدونم چرا یا همه با هم رو سرو کله ی منن یا هیچ کس در دسترس نیستن.

نمونش شمال رفتنم. خب مجبورم هر دو هفته یه بار برم. یه موقع هایی هیچ احد الناسی پیدا نمیشه با من بیاد . یه موقع هایی همه میخوان با من بیان شمال. مثه شمال هفته دیگه که تا الان 5 نفر جدا جدا گفتن که حتما با هم بریم منم میام. منم به همه جدا جدا قول اکید دادم که حتما با هم میریم

+   الهه ناز ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٧

دیوونه میوونه

چقد بده که هم تو بفهمی هم من.

هم تو خودخواه باشی هم من.

نه تو از توی چشمام همه چیو بخونی نه من .

 

کاش جفتمون منگل بودیم. نه؟

تو عصبانی بشی و نعره بزنی و من از عصبانیتت از خنده رو زمین ولو شم.

 هم تو دیوونه میوونه ای هم من.

چرا اینو زودتر نفهمیده بودیم؟

تو حرفای فیلسوفانه بزنی و همه فکر کنن دیوونه ای

اما من برات یه دفتر گنده بخرم و بگم توروخدا همشو بنویس!

کتاب میشه چاپش میکنیم با تیراژ ٢ عدد

یکی تو یکی من.

من بگم پیام آور! از دوستی بگو

از عشق بگو

 یا از هیچ! از هیچ بگو!

از اولاد

از پدر

یا از خودخواهی بگو

از تولد بگو

اما پیش کسی نگو

پیش خودم بگو

چه خوبه که یادم دادی تنهایی فکر کنم.

بذار این چند سال هم به خوشی بگذره

بعدش دیگه نه تو میخوای باشی نه من.

پی نوشت: خداااااااااااااااااااااااااااااا این چه کاراییه  تو میکنی؟

جدی نوشت:خدا تو بچرخون ما هم  با چرخت میچرخیم قربونت برم.

اصلا من کی باشم که تو کار تو دخالت کنم؟ فقط مجبورم بعضی وقتا غر بزنم تو هم مجبوری به جون بخری آخه به سلامتی خدایی گفتن بنده ای گفتن!

مهم نوشت: برای دومین بار تو این وبلاگ میگم: هرکی "کوری" رو نخونده یک چهارم عمرش بر فناست.

بعدا نوشت: رامین عزیز لطف کردن این پست رو بازنویسی کردن خوشگلتر از اصلش که در ادامه ی مطلب گذاشتمش.

+   الهه ناز ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۳

لطفا با ماسک وارد شوید!

آق دایی-دایی بابامه یه آقای ٧٠ساله سرحال و فوق جنتلمن که ۶ ماه ایرانه ۶ ماه اروپا

مهرآفاق هم همسرشه- یه خانوم کدبانو صبور خیلی مهربون و شیک که ما بهش میگیم: دایی جون! یعنی جون دایی!( تو خانواده ی پدریم که تبریزی هستند یه آداب خاصی باید رعایت بشه یکیش این که در خطاب خانم ها کلمه ی زن رو نباید بکار برد مثه زندایی یا زنعمو! خیلی بد میدونن! ) خونشون هم یه خونه ویلایی دلباز سفید و تمییییییییز- توالتشونم که دیگه نگو

آق دایی واسه رفت و آمدش با افراد هم یه فیلترهایی داره مثلا اینکه طرف تحصیلکرده باشه موقعیت اجتماعی خوبی داشته باشه پولدار باشه تمیز هم خیلی باشه

حالا من نمیدونم با نداشتن حتی یه دونه از این ویژگیها چرا آق دایی اینقدر اصرار داره من برم خونشون و اتراق کنم

خلاصه منم با اینکه اونجا اصلا راحت نیستم ولی وقتی دیدم این بنده خدا با این سن و سالش هفته ای ٢-٣ بار بهم زنگ میزنه و حالمو میپرسه یکی زدم پس کله خودم که آدم باش! بزرگی گفتن کوچیکی گفتن! حالا اون اینقدر اصرار میکنه تو دیگه خودتو......نکن!

به دعوت آق دایی و دایی جون لبیک گفتم و با کلی اسباب اثاثیه سر خرو کج کردم سمت خونه ی آق دایی که مدتی رو پیششون بمونم

حالا بماند که یه اتاق شیک با کلی امکانات بهم دادن و باااااااااز من خودمو ....کردم که این اتاق توالتش فرنگی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟ و دایی جون هم خیلی مهربون گفت اون یکی در رو باز کنی یه فرنگی هست که من از اون استفاده میکنم.

منم خیلی خانوم لبه دامنو گرفتم بالا و نشستم. حالا زور نزن کی زور بزن. نیست یه هفته هم بود یبس بودمممم  باید بیشتر سعی میکردم

خلاصه بعد ١٠ دیقه اصرار من انکار اون !! فارق شدم و یه نفس راحت کشیدم و گفتم تموم شد دیگه

با خوشحالی سیفون رو زدم و منتظر موندم که دیگه چیزی بهم زل نزنه

یه لبخند پیروزمندانه هم رو لبم

آماااااا

یواش یواش که صدای سیفون قطع میشد خنده ی منم کمرنگ و کمرنگتر میشد

تاجاییکه سیفون ساکت شد. گفتم: نه بابا چیزی نیست یه بار دیگه میزنم حتما سیفونشون خرابه! باز تکرار کردم اما از محتویات هیچی کم نمیشد. پایین نمیرفتن و به ریش من میخندیدن گویا!

تا ٣ نشه بازی نشه.نه من تسلیم نمیشم! یه بار دیگه! وایییی خدایا به دادم برس

نیم ساعتی گذشته بود 

صدای الهه جون الهه جون گفتن آق دایی و نگران نباش های دایی جون به استرسم اضافه میکرد

 هرچی تو یه هفته خورده بودم همش داشت مرور میشد

٢-٣بار دیگه امتحان کردم نه فاجعه خیلی عمیق (سفت )بوده گویا

کوتاه نمیومد!

-الهه جون مادر قربونت برم خودتو اذیت نکن بیا بیرون

صدای دایی جون بود  که تو گوشم میپیچید

نه! دیگه سیفون جوابگو نبود

باید تسلیم میشدم. راه دیگه ای نداشتم

دستامو گرفتم بالا از دستشویی اومدم بیرون:

دایی جون ! آق دایی ! من هرکاری از دستم بر میومد کردم! دیگه باید به خدا توکل کنیم!

و پریدم بغل دایی جون و ٣تایی زدیم زیر خنده

+   الهه ناز ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٤

سیب صفت

 

توی یه ظرف با ١٠جور میوه یه سیب که بذاری بینشون

همون یه دونه تمام میوه ها رو خراب میکنه.

حتی اگه توی یخچال هم باشن کافیه یه سیب بینشون باشه تا

همه میوه ها و حتی یخچال رو چهار روزه به گند بکشه و

کپکی شون کنه.

اگه چند روز بگذره بری سراغشون میخوای عق بزنی از اون کثافتسبز

همه از بین رفتن اثری از میوه های روز اول نیست و فقط یه

کثافت بزرگ به جا مونده

همه از بین رفتن غیر از سیب که هیچ مرگیش نشده و سر و

مر و گنده به گندی که زده نگاه میکنه.

          

بعضی آدما سیبن!

+   الهه ناز ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir