درباره الی

پرشین بلاگ پارتی

طی یک سری گفتگو ها و جلسات بر آن

شدیم که به تمام دوستای گل بلاگفایی

پیشنهاد کنیم که ییهو در یک حرکت کاملا

ا.نتحا.ری و بدون اختشا.ش !!  به پرشین

بلاگ منتقل بشن.

خوشحال میشیم زودتر ببینیمتوننیشخند

 

+   الهه ناز ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳۱

یه روز خوب یه روز بد/خصوصی بازی

امروز یه روز خیلی بد بود. همش بدشانسی آوردم:

٨صبح فرغونم تو خیابون باتری تموم کرد و امداد خودرو و تعمیرگاه و..... به خاطرش از کلاس زبانم هم جا موندم در حالیکه از تمام غیبت های مجازم استفاده کرده بودم و هر غیبت دیگه ای باعث حذف شدنم میشد. از ٣ ساعت کلاس فقط نیم ساعت آخرشو رسیدم که اونم امتحان گرفت و من نمیدونستم امتحان داریم. از اون طرف هم رشت ساعت ١٠:٣٠ کلاس داشتم که عارفه به جای من رفته بود و گفته بودن ٢:٣٠ تشکیل میشه. به عارفه گفتم برو خونه من ١١:٣٠ شریعتی کلاسم تموم میشه خودمو میرسونم.

از همونجا دیگه خونه نرفتم یه سره راه افتادم و هرچی ترافیک و چراغ قرمز بود بهم خورد و من ساعت ٣:٣٠ بود رسیدم رشت دانشگاه و.... اه اه اه  خیلی مسخره بود همش دارم میمیرم از خستگی. مرده شور همشونو با هم ببره.

 

امروز یه روز خیلی خوب بود. همش شانس با من بود:

٨صبح ماشین بعد از اینکه یه جای خوب پارکش کردم باتری تموم کرد و نذاشت وسط جاده شمال تموم کنه و منو بذاره. امتحان ۵/. ساعت آخر کلاس بوده و با اینکه من خبر نداشتم دقیقا همون موقع بود که رسیدم و نمرشو از دست ندادم. نصف بیشتر سوالارو از خودم جواب دادم درحالیکه کتاب داستانی که ازش امتحان بود رو تاحالا بازش نکرده بودم. با تیچر صحبت کردم و درعرض کمتر از ١دیقه قبول کرد که ٢جلسه غیبت اضافمو درنظر نگیره.

راه افتادم سمت رشت. اونجا هم ۵/. ساعت آخرشو رسیدم و همونجا متوجه شدم که ۴ جلسه قبلی که نرفته بودم اصلا تشکیل نشده بود و خلاصه رسیدم که با استاده حرف بزنم و راضیش کنم که کلا واسه کلاسا نیام و برم واسه امتحان پیدام شه.

امروز یه روز خوب بود یا یه روز بد؟

یه ماجرا رو صد مدل میشه تعریف کرد طوری که هر صد تاشم راست راست باشه در حالیکه اصلا شبیه هم نباشن.

یکی از نتایج اخلاقی: وقتی تو یه دعوا یا جر و بحث حرفای یه طرف رو میشنوید هیچ وقت به خودتون اجازه ی قضاوت ندین.

یکی دیگه از نتایج اخلاقی:میتونید بدون اینکه دروغ بگید همه چیزو اونجوری پیش ببرید که دلتون میخواد.

پی نوشت: البته بعضی وقتا هم دروغ لازمه! مثل چند روز پیش که من مجبور شدم جلو جمعی ۴ ماهه باردار باشمنیشخند

١ساعت بعدنوشت: سانحه ی ماکارونی: سر این پست ماکارونیم طور فجیعی سوختگریه

۶ساعت بعدتر نوشت:مهدیه منو به یه بازی دعوتیده:

خصوصی بازی:

 میریم جواب بدیم سوالای خصوصیتونو که این یه بازی

واسه دوستای خوب با جنبه ام ... بعدم هر کی دوست داشت

از طرف من به این بازی دعوته ... شرکت کننده اول

،بپرس اون سوال قشنگتو ...

پی نوشت: آقای زن ذلیل نظراتشو تاییدی کنه هرچی هم میگم درستش نکنه اونوقت من تاییدی نکنم؟

+   الهه ناز ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩

؟

آقاهه نابینا بود

یه خانوم زیبا هم کنارش نشسته بود.

کدوم محروم تر بودن؟

+   الهه ناز ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٦

سورپرایز بهترین مامان دنیا

پنج شنبه همین هفته ٢۴ تیر  تولد مامانمه

بهترین مامان دنیا

یه فرشته ی واقعی

یه آدم بهشتی

نمیتونم بگم چقد عاشقشم. انقد که وقتی فکر

میکنم چقدر دوسش دارم گریه م میگیره مثه

همین الان که دارم این پستو تایپ میکنم.

بهم بگین چه جوری میتونم روز تولدش خیلی

خوشحالش کنم.

 

یه کار عجیب غریب دلم میخواد بکنم. یا یه هدیه

ی عجیب غریب . یه سورپرایز واسه بهترین

مامان دنیا.

ایده بدین!

+   الهه ناز ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٠

خاک برسرت مدرسه

پیش دانشگاهی که بودم بارها و بارها با ناظم و مدیر بیشعور اونجا حرفم شده بود.

ناظم مدرسه دو بار وحشیانه بهم حمله ی فیزیکی! کرده بود فقط به خاطر اینکه فهمیده بود موبایل میبرم مدرسه. البته توجیحش بعدا این بود: پسر من ٢۵سالشه و هنوز موبایل نداره!!!!!!!!!! من: خونمون از اینجا دوره و مامانم نگران میشه موقع برگشتن. ناظم بیشعور: پسر من یه کارت تلفن تو جیبشه و ۵دقیقه هم بخواد دیر کنه به من زنگ میزنه! (توجه کنید که پسرش ٢۵ سالش بود و واسه هر ۵ دیقه یه زنگ میزد!) 

بچه ها هرهفته برگه های گزارش درسیشونو به مشاور مدرسه!! تحویل میدادن بالای هفته ای ۵٠ ساعت درس میخوندن. من اصلا درس نمیخوندم. میومدم خونه کیفمو مینداختم گوشه اتاق فردا صبح برناممو عوض میکردم و دوباره مدرسه سر کلاسای مسخره مینشستم که وقتی از معلم فیزیکش مثلا میپرسیدم فلان رابطه از کجا اومده صورتش سرخ میشد و به من و من میفتاد و نهایتا میزد در مسخره بازی و سر و تهشو هم میاورد . خلاصه منم درس خون نبودم و تو آزمونای قلمچی بالای ٣٠% نمیزدم(غیر از فیزیک که زیر ٩٠% نبود هیچ وقت)

شد امتحانای مینترم اول. من سر مو ضوع دانشگاه رفتنم حسابی به غیرت اومدم و شروع کردم درس خوندن و تمام درسای مینترم رو نمره اول شدم. ناظم بیشعور: هرهر نمره هات خیلی خوب شده! هرهر تقلب کردی؟  من:شما برای آرامش اعصابتون اینجوری فکر کنین.

و بعد از امتحانات مینترم اول دیگه مدرسه نرفتم!

ناظمه هرروز زنگ میزد خونه! باید بیای مدرسه! من: تا الانم که اومدم وقتم هدر شده. بیرون کلاس میرم. کلاسای شما به دردم نمیخوره! ناظمه: نه دیپلمتو میدیم نه گواهی پیش دانشگاهیتو  . من: هر کاری دوست دارین بکنین. ناظمه: .........!!!!(سانسور) من: تق!

(دی ماه فکر کنم)موقع انتخاب رشته ی دانشگاه آزاد.مدرسه: من به مشاور دلسوز: میخوام برق کرج بزنم. مش: اصلا فکرشو نکن! قبول نمیشی! من: خب برق سبزه وار! مش: ببین تو اصلا برق و اینا رو از سرت بیرون کن ! از پسش برنمیای!  تو نمیتونی! خلاصه این آقا حسابی مارو ناامید کرد و کوبوند اونروز.تا بالاخره راضی شد صنایع تهران شمال بزنم اما بازم بهم هشدار داد که عمرا تو قبول نمیشی و این انتخابت یه ریسک خیلی بزرگه!!!!!(توجه داشته باشین که مدرسه غیرانتفاعی بود و انقدر به دردنخور!)

از صفر صفر شروع کردم.دوستامو بوسیدم گذاشتم کنار.(غیر از میعاد رو که نه بوسیدمش و نه گذاشتمش کنار). مهمونی هارو تعطیل کردم. بیرون رفتن هامو تعطیل کردم. ۵ماه شبا تا خود صبح بیدار موندم. از هر ٢۴ساعت ١٢-١٠ساعتشو یه نفس درس خوندم. لحظه ی تحویل سال تست خازن میزدمنیشخند. تو عید انقدر که پشت میز نشسته بودم پاهام خشک شده بود. ٧کیلو کم کردم(٧کیلو اون سالها خیلی بودنیشخند) .دیگه چشمام تو نور باز نمیموند. عینک زدم. خوشخواب تختمو از اتاق بیرون انداختم و رو چوب تخت میخوابیدم که خواب بهم نچسبه و بتونم بیدار شم.  بعضی شبها تا خود صبح نشسته رو صندلی خوابیدم. تنها تفریحم این بود که چهارشنبه بشه و کلاسای زبان فرشید مفتون و من غیر از اینکه کلی سرکلاساش یاد میگرفتم کلی هم بخندم.مرسی آقای مفتون.

  تاااااااااااااااااا جواب کنکور اومد. توی بچه های اون مدرسه من رتبه دوم شدم. به کوری چشم ناظم و مدیر و مشاورش! بین داوطلب های صنایع تهران شمال اول شدم. سراسری همون رشته ای که میخواستم و ایشون معتقد بودن از پسش برنمیام قبول شدم. به کوری چشمشون ۵ماه دیگه هم تموم میشه و من از پسش براومدم.  رفتم مدرک پیشمو بگیرم به همه تبریک میگفتن اما به من فقط یکی از کارکنان مدرسه تبریک گفت. نه هیچکدوم دیگشون. خب بازم به درک!

اما امروز بعد از ۴سال از اون روزا تو گوگل داشتم اسم و فامیلیمو سرچ میکردم که: سایت اون مدرسه باز شد و اسم خودمو تو لینک افتخارات مدرسه دیدم. خاک برسرت مدرسه!

پینوشت: مرسی آقای عقیل فردی که انقد مارو تهدید میکردی و به غیرتمون تلنگر میزدی و مشوق بودی و زحمت میکشیدی و با زبون پاره پاره شدت اون روزای آخر بازم مارو تنها نمیذاشتی. مرسی خانوم زهره منتظر که انقدر خوب راهنماییم میکردی و کمکم میکردی خیلی گلی  دلم واست یه ذره شده. از همه مهمتر مرسی میعاد عزیز بهترین دوست من که بعضی شبا به هوای بیدار نگه داشتنم تا صبح بیدار میموندی و چک میکردی که خوابم نبره. مرسی که بهم روحیه و اعتماد به نفس میدادی. مرسی که با دغدغه ها و ناراحتی هام کنار میومدی و از بچگی هام چشم پوشی میکردی. مطمئن باش هیچوقت یادم نمیره که چقدر دوست بودی.

امیدوارم هرکدوم از این آدما که اسم بردم وقتی مثل من اسم خودشونو تو گوگل سرچ میکنن این تشکر منو ببینن و یه کوچولو هم شده از خستگیشون کم بشه.

+   الهه ناز ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸

عادت بازی!

مرسی از محمد عزیز که منو به این بازی دعوت کرد.

بازی عادات:باید عادت های خوب و بد و خنده دار

 و مسخره و زشتمونو بگیم.

اینم میشه از اون اعترافات! البته اعترافات

معمولی خیلی راحت تر از اعترافات دسته بندی

شده ست. ولی خب حالا دسته بندیش هم

میکنیم. کی به کیه؟

عادت خوب:اراده ی قوی ای دارم اگه اراده کنم

سخت ترین کار رو هم بکنم از پسش برمیام یه

جوری که از طرف خودم سورپرایز میشم.  یه

عادت هم دارم که خب برای دیگران خوبه شاید

اما برای خودم بد :به هر آدمی اول نمره ی ٢٠رو

میدم مگر خلافش ثابت شه! (برعکس اگه بود

خیلی بهتر بود اقلا انقدر شوکه نمیشدم)

 

عادت خوب دیگم: خوشحالی و ناراحتیم بسیار

شدیده. حالت معمولی کم دیدم از خودم. کلا آدم

خوشحالیم (سرخوشم!) تو هر جمعی باشم

روسرم میذارم اون جمعو( الان کلانتر میاد میگه

یواش تر کرج خوابن! ) کلا هیچوقت زندگی

یکنواخت هم ندارم و آدمای یکنواخت برام آدمای

عجیب غریبین! (الی و خرش)

یه کم هم کله خرم(الی شوماخر)

عادت بد: میگن فس فسو ام خودم قبول ندارم!

(مدرسه رفتن الی)

 همیشه و همه جا دیقه نودی ام.

عاشق اینم که گوشم یخ کنه و پشت ناخن هامو

بچشبونم به گوشم و با گوشم بازی کنم.

عادت خنده دار: بعضی وقتا میزنم در میخ بازی

و ادای دیوونه ها رو در میارم  خب یه وقتایی

لازمه بهلول بود! یه مواردی خودمم شک میکنم

شاید واقعا دیوونه میوونه ام!

البته بیشتر واسه خندش اینکارارو میکنم.بزرگ

شم شاید خوب شم!

کل کل هم که جزو جدایی ناپذیرمه! (وانت و الهه

کل کل) یا (الهه نانجیب) یا (الی و محسی)

 

عادت مسخره: از اینکه ساعت ٢شب تنها

بیفتم تو جاده شمال یا یک سال تنها توی ویلایی

زندگی کنم که به شعاع ٣کیلومتریش هیچ خونه

و آدمی وجود نداره و به جاش پر از جنه هیچ

ترسی ندارم. اما اگر هرنوع جونور ویا حیوونی

اعم از مورچه بالدار سوسک گربه سگ

گنجشک...... نزدیکم بشه در حد مرگ میترسم.

دیگه موش و خفاش و... که جای خود دارن!

(البته سگ و گربه که میگم فکر نکنین فقط

شامل حال سگ و گربه های ولگرد میشه ها!

همین دیروز یکی داشت با سگش رد میشد به

من که رسید سگه یه کم مسیرشو به سمت

من کج کرد و من چنان جیغی کشیدم و

چنان پرش عمودی ای کردم  که بیچاره دو

ساعت داشت معذرت خواهی میکرد و سگه

خاک برسر هم یه لگد محکم به خاطر کار

زشتش خورد. نوش جان!

عادت زشت: گیر بدم به یه چیزی دیگه ول

نمیکنم (گیرای الی و بابا) (الان کلانتر میاد یه

چیزی میگه (الهه گیر کرده) . میشناسمش

دیگه!)

خب دیگه مال من تموم شد. اول از همه کلانتر

خانم رو به این بازی دعوت میکنم. بعد پت عزیزم

با پایان نامه ی خوردنیش. لیلیان بابافهیم خان

(اگه قابل بدونن دعوت مارو قبول کنن و برگردن

سر وبلاگشون به انتظار این همه آدم خاتمه

بدن!)

+   الهه ناز ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٤

جشن تیرگان

چنین روایت است که افراسیاب چون به کشور ایران تاخت  منوچهر شاه را در تبرستان به محاصره درآورد. این محاصره مدتی دوام یافت. چنانکه شاه و سپاهیانش از لحاظ معاش و خوراک در تنگنا قرار گرفتند. در مذاکراتی که جهت صلح میان افراسیاب و منوچهر واقع شد  شاه ایران پیشنهاد کرد که جهت تعیین مرز به اندازه ی مسافت پرتاب یک تیر از سوی تیراندازی از سپاهش موافقت شود. سرکرده ی تورانیان قبول کرد. امشاسپند به شاه ایران پیام آورد که دستور دهد کمانی با ویژگی های لازم بسازند و پرتاب کننده آن را نیز نام بردبه فرمان شاه آن مرد که آرش نام داشت را حاضر کردند. مردی بود دیندار و نیک کردار. آرش آماده گشت. پوشاک از تن به در آورد و روی به شاه و مردمان گفت پیکر مرا ببینید که از زخم و عیبی پاک است می دانم چون تیر را بیندازم پیکرم پاره پاره خواهد شد. پس برهنه شد آن کمان را با نیرویی که خداوند به وی بخشیده بود آن چنان کشیدکه نهایت زه باز شد و تیر را رها ساخت آنگاه چنان که گفته بودند بدنش پاره پاره شد و بمرد. آن تیر از کوه رویان به دورترین نقطه خراسان بر گردو درختی نشست و منوچهر و افراسیاب بدین مرز با هم صلح کردند. آنگاه مردمان به یادبود چنین ماجرایی روز تیر از ماه تیر جشن تیرگان برپا کردند.

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن

منم آرش سپاهی مردی آزاده

برای آزمون سخت دشمن اینک آماده

در این پیکار در این کار دل خلقی ست در مشتم

(١٠ تیر ١٣٨٩)

+   الهه ناز ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir