درباره الی

واقعا خوشمزه س؟

 بارها و بارها شده وقتی میرم دربند فرحزاد و امثالهم ازون آلو و لواشکای قررررررررمز که میبینم آب از لب و لوچم راه میفتهخوشمزه وقتی میخرم اولیشو که میخورم تو ذوقم میخوره و میریزمش دور. اما بار بعدی و بعدی و بعدی هم همین موضوع تکرار میشه. حتما برای خیلی از شما هم شده. دفعه بعدی با این که میدونی مزه ای متفاوت با ظاهرشونو میدن  ولی دلت میخواد که گول ظاهرشونو بخوری و بازم امتحانشون کنی.

خیلی وقتا ما به عاقبت  نامطلوب چیزی آگاهی داریم اما دلمون میخواد که گول بخوریم. شایدم خودمونیم که خودمونو گول میزنیم.

 اما آگاهانه!

+   الهه ناز ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳٠

یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز.... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم."

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

+   الهه ناز ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳٠

گمشده

هرکسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت

هرکسی دوتاست

و خدا یکی بود.

و یکی چگونه میتوانست باشد؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند  هست

و خدا کسی که احساسش کند نداشت.

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند.

خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد.

و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد.

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور

اما کسی نداشت.

و خدا آفریدگار بود و چگونه میتوانست نیافریند.

زمین را گسترد و آسمان ها را برکشید.

کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند.

و طوفان ها برخاست و صاعقه ها درگرفت.

و باران ها  و باران ها و باران ها.

در آغاز هیچ نبود  کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او عدم بود.

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای نگفتن

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

و سرمایه ی هرکسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

حرف های بی قرار و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بی تاب آتشند.

کلماتش هریک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.

اینان در جستجوی مخاطب خویشند.

اگر یافتند آرام میگیرند

و اگر نیافتند  روح را از درون به آتش میکشند.

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت.

درونش از آن ها سرشار بود.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود و عدم.

جز خدا هیچ نبود.

در نبودن  نتوانستن بود.

با نبودن  نتوان بودن.

و خدا تنها بود.

هرکسی گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت....

 

(دکتر علی شریعتی)

+   الهه ناز ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۸

خدایا کفر نمیگویم!

خدایا کفر نمی‌گویم

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

 

+   الهه ناز ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۸

2012

امروز برای دومین بار فیلم 2012 رودیدم.بار اولی که مستندشو دیدم یک ماه پیش بود. قضیه رو میدونستم ولی زیاد جدی نگرفته بودمش شایدم باورش نکرده بودم.میگفتم داستان میگن. احتمال میدن. نه بابا اصن مگه میشه؟  اما بعد اون فیلم فهمیدم که نه بابا به این سادگیام نیست!  4-3 روزی طول کشید تا این موضوع رو هضمش کنم. بدجوری به هم ریخته بودم. آخه من هیچوقت دوس نداشتم بمیرم! بعدشم من همش چند ساله که جزو آدم بزرگا شدم. از بچیگی دلم میخواست هرچه سریعتر بزرگ شم  20 سالم بشه!! و الان تازه  یه سال و نیمه که 20 سالم شده .هرچی جلوتر میرم بزرگتر میشم هم بیشتر دوس دارم.هیچوقتم دلم نمیخواد به بچگیم برگردم. کلی زحمت کشیدم تا 21 سالم شده! اما سه سال دیگه تمام زحمتام از بین میره! تمام زحمتای همه از هزاران سال پیش تا الان از بین میره! بعد چندروز خودمو راضی کردم اینم مثه خیلی چیزای دیگه بگم به درک!اول میگفتم خدا چه جوری دلش میاد این آدما و کل هستی رو همه رو با هم نابود کنه؟بعدش چی؟ زندگی اونجا هم مثه اینجاس؟ اگه همه چی خوب باشه که دیگه زندگی نیست! حوصلمون سر میره! اگه بخوایم تو جهنم و آتیش و اینا باشیم هم که بازم نمیشه! مگه خدا نمیگه که مهربونه؟ اصن شاید چون مهربونه میخواد همه چیو از بین ببره! هر روز اخبار همه کشورها داره از جنگ و درگیری واسه مردمش میگه! نیست اخباری که تو تیترش خبر مرگی (چه جنگ چه زلزله و یخبندون و ....)نباشه! همه به جون هم افتادن! کسی به کسی رحم نمیکنه! آدما بد شدن! زندگیا سخت شدن! خیلیا دارن با زندگی کردنشون عذاب میبینن! زنده بودن سخت شده! زنده موندن هم سخت شده! پس حتما خدا از رو مهربونیشه که میخواد اینکارو بکنه! از بچگی همیشه میشنیدیم روز قیامتی وجود داره! زمین دگرگون میشه  مرده ها از خاک بیرون میان  کوهها متلاشی میشه و... ولی هیچ وقت هیچکدوممون فکرشم نمیکردیم که تو 64000سال زندگی قرعه به نام دوره ی ما بیفته! اما حالا افتاده! بعد کلی فکر کردن دیگه الان نمیگم به درک! میگم کاش جای دو- سه سال دیگه همین امسال این اتفاق بیفته! تا مردم کمتر عذاب بکشن و عذاب بدن! مگه نمیگن اون دنیا خیلی بهتر از اینجاس؟ معنی بهتر رو خدا بهتر از ما میدونه! وقتی میگه بهتره خب حتما بهتره دیگه!  راستی چه حسی داره آدم بدونه وقتی میمیره هیچکس نیست تا براش سیاه بپوشه و افسوس بخوره؟  یه سوال معروف هست که اگه بدونی یه روز به عمرت باقی مونده چیکار میکنی!؟  این دومین باریه که تو همچین شرایطی قرار گرفتم! بار قبل زمستون 83 بود که توی 2متر برف شمال گیر کردیم و دو روز بود که لای برفا بودیم. نه جایی نه غذایی!200 نفر زن و مرد تو یه مسجد فکستنی از سرما و گرسنگی واستخوان درد و نا امیدی و تنگی جا توی هم میلولیدن و بعضی ها هم گریه میکردن! سقف مسجد قدیمی کوچصفهان(از قبل سنگر تا کوچصفهان برفارو پاکوب کردیم و پیاده اومدیم) هم داشت به زور 2متر برفو رو خودش تحمل میکرد و مدام جیرجیر میکرد و همه زیر اون سقف با لباسای خیس و خستگی زیاد منتظر بودن که این سقف هر لحظه ممکنه بیاد روی سرشون! اما بالاخره ما نجات پیدا کردیم و زنده موندیم!(گرچه عده ای از سرما یخ بستن و زنده نموندن!)    اما حالا این بار دومیه که قراره بمیرم! همه با هم ! این دو- سه سال رو چه جوری میخوایم زندگی کنیم؟ توی فیلم 2012 آقای پرزیدنت میگفت که باید به مردم این موضوع رو اعلام کنیم که خانواده ها فرصت خداحافظی از هم رو داشته باشن! مردم فرصت طلب بخشش از هم رو داشته باشن! مادر فرصت نوازش کودکش رو در آخرین لحظات داشته باشه!  اما حالا نه یک روز! بیشتر از دو سال وقت داریم! چه تصمیمی برای این 3-2 سال داریم؟ بهش فکر کردین؟

+   الهه ناز ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٥

الهه یا شیطون؟

امروز امتحان کنترل دادم.خوب بلد بودم اما خوب امتحان ندادم.داشتم از دانشگاه برمیگشتم خونه که دیدم کنار جاده یه پیرزن خیلی نحیف و خیلی کوچولو داره سعی میکنه از عرض جاده رد بشه. منم از پشت پیرزن رد شدم پیچیدم تو جاده فرعی که برم به سمت خونه.پیرزن رو که رد کردم با خودم گفتم عجب آدم بیشعوریم ها!میتونستم ٢دیقه نگه دارم یه دستی برسونم. چون انقد ضعیف بود که راه رفتن  هم براش دشوار بود چه برسه به اینکه جاده به اون پهنی  که ماشین ها  با سرعت رد میشدن رو رد بشه.

فکرمو به هم ریخت. شیطون میگفت عیب نداره حالا که تو ردش کردی ازش هم کلی فاصله گرفتی حالا از دفعه بعد دیگه! بعدا جبران میکنی! الی میگفت:اگه کلی اونجا وایسه بازم نتونه بره چی؟ اگه بخواد رد شه ماشینی نبینتش چی؟  شیطون میگفت: حالا تو نه!یکی دیگه! چه اهمیتی داره!حالا که گذشتی دیگه فکرشو نکن!  الی میگفت:اگه منم یه روزی یه جایی گیر کنم و یکی بتونه کمکم کنه اما همین فکرو بکنه چی؟ شیطون میگفت:الی جون اصلا موضوع مهمی نبود! چقد تو پیله ای!  الی میگفت: اصلا اگه همین مجللی امروز منو پاس نکنه و این موضوع برای اون مهم نباشه چی؟ شیطون گفت: خب نمره ی تو حق توئه!   

حق! عجب حرفی زد شیطون! ما خیلی وقتا تو زندگی به حقمون نمیرسیم! شاید خیلیاش به این خاطر باشه که خیلی وقتا برامون مهم نیست که  دیگران  به حقشون برسن! فکر میکنیم همین که در ظاهر حق کسیو نخوریم کافیه!  زندگی کردن حق اون پیرزنه! و اگه توانایی نداره کار به این سادگیو انجام بده خدا حتما یکیو براش میفرسته و الان اون یکی من بودم که با بی تفاوتی از کنارس  گذشتم! بحث بیشتر لازم نبود همین الان هم  ١٠ دیقه بود که شیطون بیخودی داشت با من بحث میکرد! دور زدم و برگشتم. دیدم پیرزن تازه خودشو به گاردریل وسط جاده رسونده. ماشینو گذاشتم کنارجاده رفتم  طرفش. گفت میخوام برم چهارراه کنار!(شایدم چهارراه کلار میگفت) من که نمیشناختم و فقط میدونستم این جاده به سمت رستم آباد و رودبار و نهایتا تهران میره! بردمش اون طرف جاده  یه ماشین براش گرفتم و به یارو سپردم که برسونتش جایی که میخواد بره. خودمم راه افتادم سمت خونه این بار با این تفاوت که دیگه کل راه رو با شیطون کل کل نمیکردم حس خوبی داشتملبخند

+   الهه ناز ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۳

آیا از جنگ بین دو جنس خسته شده اید؟

زنان و مردان با هم تفاوت دارند، در این نکته تردیدی نیست

ولی بجای تاکید روی کیفیتهای منفی زن و مرد چرا روی نقاط مثبت آنان تکیه نکنیم؟

بیاییم از خانم ها شروع کنیم:

زنان مهربان ، عاشق و دلسوزند.

زنان وقتی که خوشحال هستند گریه میکنند.

زنان برای نشان دادن توجه و علاقه همیشه کارهای کوچکی انجام می دهند.

آنان برای دست یابی فرزندانشان به بهترین چیزها از هیچ کاری دریغ نمی کنند.

زنان قدرت این را دارند که حتی وقتی بسیار خسته هستند ونمی توانند روی پای خود بایستند،لبخند بزنند.

آنان می دانند که چگونه یک وعده غذایی را به فرصت تبدیل کنند.

زنان میدانند چگونه از پول خود بهترین بهره را ببرند.

آنان میدانند چگونه یک دوست بیمار را تیمار کنند...

زنان شادی و خنده را بدنیا ارزانی می کنند.

زنان صادق و وفادارند.

زنان در زیر آن ظاهر نرم، اراده پولادین دارند.

آنان برای یاری رساندن به دوستی محتاج همه کار می کنند.

زنان از بی عدالتی به آسانی به گریه می افتند..

آنان می دانند چگونه به یک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.

زنان دنیا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.

 

حالا نوبت مردان است:

مردان برای حمل اشیای سنگین و کشتن سوسک و عنکبوتها خوبند.خنده

 

نه حالا خودمونیم!ولی واقعا مردا اون چیزین که هستن و زنا اون چیزین که نیستن یعنی اون چیزی نیستن که هستن و نشون میدن. مثه من که الان حسابی از دست خودم شاکیم کلافه

+   الهه ناز ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

غم وشادی

پیامبر گفت شادی های شما همان غم های شماست که نقابش را برداشته است.

و چاهی که خنده هایتان از آن میجوشد  همان است که از اشک هایتان پرشده است. وچگونه جز این تواند بود؟

هرچه غم ژرفتر وجودشمارا میکاود  گنجایشی فراختر برای شادی خواهید داشت.

آیا سبوی شرابتان همان سوخته جانی نیست که از کوره ی کوزه گران بیرون آمده است؟

و آیا آن عود که آهنگش جان شما را مینوازد  همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده اند؟

وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظرکن تا ببینی که این قلب همان است که تورا غمگین کرده بود

و هنگامیکه غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که به راستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه میکنی.

بعضی گویند شادی از غم عظیمتر است

بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد

اما من با تو میگویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.

آنها باهم نزد تو می آیند

و هنگامیکه یکی از آن دو در کنارت نشسته است  به یاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.

و همانا که تو چون دوکفه ترازو میان شادی و غم آویخته ای.

و تنها هنگامیکه به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنارهم خواهند بود.

اما وقتی خزانه دار هستی تو را برمیدارد تا زر و نقره ی خویش را بسنجد

در آن هنگام به ناچار دو کفه غم و شادی تو بالا و پایین میرود.

سلام! من الهه ام! دو کفه ی ترازومم همیشه داره بالا پایین میپره! الان 2روزه که الهه ی غمناکم. دیروز از بین 5-6 تاdvd جدیدی که گرفته بودم رندوم یه دونه رو گذاشتم که ببینم  نقش اولش یه روانشناسی بود که یاد میداد  وقتی ناراحتیم  بخندیم.امروز هم رفتم کتابخونمو مرتب کنم یه کتابو بر داشتم که جاش یه سری کتاب کنارهم بچینم . کتابی که برداشته بودم پیامبر بود.کتابی که سالهاست دارمش و هیچوقت تا آخرش نخوندم.بازش کردم. نوشته ی بالا صفحه ای بود که برام باز شد. چیزی که  بهش احتیاج داشتم. خلاصه کلی حالمو خوب کرد.انگار اشیا برعکس آدما دست به دست هم دادن که حال منو خوب کنن.{#emotions_dlg.e30}

+   الهه ناز ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

+   پرشین بلاگ ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir