گردگیری
تو این 4ماه خیلی اتفاقات افتاد. خیلی چیزا عوض شد. انقد همه چی عوض شد که دیگه دلم نمیخواست پامو تو این وبلاگ بذارم.دنیای واقعی برام بهتر بود شاید. شایدم فیسبوک جای وبلاگ رو برام پر کرد. 4ماه کامنت ها و پیغام ها رو فقط از تو ایمیلم میخوندم. عادتمه فرار کنم از چیزایی که ناراحتم میکنه. حتی ناراحتیارو یادآوری میکنه. واسه همینه که همیشه در اوج عصبانیت و ناراحتی یه پتو میکشم رو سرم و میخوابم. ترک کردن این وبلاگ هم حکم همون پتو هه رو داشت. وقتی امروز اومدم بازش کردم احساس باز کردن در خونه ای رو داشتم که یه عالمه توش خاطره داری و مدت هاست که ترکش کردی. بعد 4ماه برگشتی و انقدر خاک گرفته که نمیدونی از کجاش شروع کنی به تمیز و مرتب کردن...
پاره
بابام بین دو تا کتفشو حجامت کرده بود. دکتر
روی زخمشو یه باند گذاشته بود. باند چسبیده
بود به زخم و کنده نمیشد.
بابای منم
بداخلاق و بی حوصله! به مهدیه گفت اینو از
پشتم بکن. مهدیه هرچی ور رفت گفت کنده
نمیشه. به مامانم گفت مامانم هم گفت باید آب
بگیری روش تا آروم جداش کنی . هی بابام داد
زد که بابا شما کاریتون نباشه. اینو بگیرید
بکشید هیچی نمیشه من اینجام و از این حرفا.
من که دیدم بابائه بنای بداخلاقی گذاشته
و
شروع کرده داد و بیداد
که شماها یه تیکه
پارچه رو هم نمیتونید بکشید، سینمو سپر کردم
و مثل شیر رفتم جلو!
سر باند رو گرفتم و با
تمام قدرت کشیدم! کشیدنی که موقع
اپیلاسیون هم کسی انقدر وحشیانه نمیکشه!
کشیدن من همانا و نعره ی بابام همانا که
من پوست و گوشتشو با باند کنده بودم و خون
بود که از پشتش میریخت!
بابائه هم که
واسه همین انقد داد زده بود دیگه نتونست به
من هم چیزی بگه. فقط با حالت ضعف
سرشو بلند کرد گفت: دمت گرم بچه!
حالا این به درک!
مال چند سال پیش بود.
چند روز پیش ها سند ماشین حسین رو تو یه
پاک بزرگ مهر و موم شده فرستادن خونه ی ما!
حسین زنگ زد به من که: اون پاکت رو باز کن
ببین کارت ماشین هم توش هست یا نه؟ منم
هرچی زور زدم پاکت رو با دست بازش کنم
چون یه لایه ی نایلونی هم از داخل داشت
نتونستم . آخر قاتی کردم یه قیچی گرفتم
دستم و انداختم رو پاکت! چشمتون روز بد
نبینه! عملیات پاره کردن که تموم شد و من
دست انداختم سند رو از تو پاکت نجات بدم،
دیدم قیچی رو انداختم رو سند و شماره پلاک و
شماره سریال و مادرزن و خلاصه همه رو بریدم!

خلاصه که اینا رو تعریف کردم بگم احیانا پاره
کردنی ای چیزی داشتین میتونین رو من حساب
کنین
پینوشت: من قالبمو عوض کردم که پست
هام لایک خور شن
اسم-فامیل
دیشب من و محمد داشتیم اسم-فامیل بازی میکردیم ( محمد
خواهرزادمه و کلاس دوم دبستانه! )
قضیه از اینجا شروع شد که تو مهمونی یکی از بچه های تخس
فامیل(مبینا) که دوم راهنماییه میخواست جلوی جمع
خودی نشون بده و نامردی نکرده و به مورچه ی دوم دبستانی
ما گفته بیا اسم-فامیل بازی
! مورچه ی ما هم تا به خودش
میومد و میخواست یه کلمه رو بنویسه
اون میگفت:
stop!
اسم؟فلان!تو ننوشتی؟
0-20
فامیل؟ فلان! تو ننوشتی؟ 0-20 
بالاخره که این بجه ی تخس به همراه خانواده مهمونیو وداع
گفتن و رفتن. من نیز برای بالا بردن اعتماد به نفس بچه شروع
کردم به اسم-فامیل باهاش
:
من:خب مورچه! تو بگو از چی؟ مورچه:از (م)
بعد از نیم ساعت که محمد از نوشتن فارغ شد توافقی به stop
رضایت دادیم
!
اسم؟ من:مینا! مورچه:زهره
10-10 فامیل؟ من:مهدوی
مورچه:امیررضا
10-10
میوه؟ من:موز! مورچه:موز!!!!!! بعدشم مورچه عصبانی شد گفت من
گفتم از (ز) تو همه رو از (م) نوشتی؟؟؟؟؟
تازه جابه جا شنیده بودم
بازم میوه مون عین هم دراومده بود
.
خوابگاه که بودیم یه طیبه داشتیم ترک اردبیل بود. جک بود.
کرکرخنده بود! (حالا شاید بعدا پست های اختصاصی از شیرین
کاریاش گذاشتم!) یه شب با بچه ها اومدیم اسم-فامیل بازی
کنیم! از (خ) بود! به اعضای بدن که رسیدیم هما گفت: خ...یه!
طیبه گفت: خون! هما گیر داد به طیبه که : (خون که اعضای
بدن نیست) خلاصه از طیبه اصرار از هما انکار! آخر هما گفت:(تو
خون تو نشون بده!
) طیبه هم نه گذاشت نه برداشت گفت:(تو
هم خ...یتو نشون بده!
) دیگه هما جلو جمع موند تو رو و بیخیال
خون طیبه شد مگر طیبه هم از خیر خ...یه ی هما بگذره! ![]()
پمپ دندون سلام!
از اونجاییکه من خدای سوتی ام و خوشحااااااااااااااال
درسته همه سوتی هامو نمیتونم اینجا بنویسم اصلا بخوام بنویسم همشونو هم عمرم کفاف نمیده
حالا اونایی که صحنه هاش کمتره رو مینویسم
:
یه شب تابستونی که رفته بودیم خونه مهدیه اینها مهمونی
موقع برگشتن طبق معمول حسین جان جان اومدن پایین که
مهمونا رو راه بندازن. من که خیلی خوشحال بودم اون شب و
خیلی هم خوش گذشته بود سوار ماشین شدم و موقعی که
داشتیم راه میفتادیم یه دفعه رومو کردم به حسین بلند و خوشحال داد زدم: سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام!![]()
همه زدن زیر خنده
البته که حسین هم نه گذاشت نه برداشت گفت : بفرما تو!![]()
خلاصه الهه که خوشحال باشه
همیشه بقیه هم از این خوشحالی بی نصیب نمیمونن
هفته ی پیش که داشتم از رشت میومدم تهران. به منجیل که
رسیدم خواستم بنزین بزنم و اون موقع هم داشتم به این فکر
میکردم که چرا نخ دندونای اورال بی دیگه وارد نمیشن و
دندونای من از این به بعد بدون نخ دندون اورال بی آبی چه
جوری ادامه ی حیات بدن؟ تو همین افکار بودم از طرفی هم
حواسم بود که چراغ بنزینم روشن شده و الانه که بیفتم تو
اتوبان جدیده و تا ١٠٠ کیلومتر دیگه هم پمپ بنزین پیدا نمیکنم
که یه افسر راهنمایی رانندگی اونور خیابون دیدم و یه کم شل
کردم و شیشه رو دادم پایین و رو کردم به افسره که داشت منو
نگاه میکرد که میخوام کجا رو پیدا کنم و بلند داد زدم:
نخ دندووووووووووووووووووووووون!
کلبه ی چوبی
وقتی از همه چی خسته میشی دلت میخواد یه چیزیو
واسه خودت بت کنی و بهش دل خوش کنی. گاهی
بهش پناه ببری. این بت نمیتونه یه آدم باشه چون ممکنه
روزی که انقدر تیر خوردی که بدنت پر از ترکشه و داری از
درد به خودت میپیچی و تنها چیزی که ازت سالم مونده
دلته... وقتی در اون حال سراغ بتی رو که
ساختیو میگیری و بهش پناه میبری اون با یه تفنگ
منتظرت باشه و یه تیر به دلت بزنه...
برای همینه که وقتی خیلی خسته میشی از همه
چی... چیزیو که دنبالشی تا بهش دل خوش کنی نمیتونه یه
آدم باشه.
اما میتونه یه کلبه ی چوبی باشه که با دستای خودت
ساختیش....
سالهاست دوست دارم یه کلبه ی چوبی بسازم با
دستای خودم تنهای تنها وسط یه جنگل که هیچکس
کلبمو نبینه. وقتی از همه چی به اون کلبه پناه میبرم
فقط من باشم و صدای این گنجیشک کوچولو ها که
دلشون قد دل خودمه
دلم میخواد یه کلبه چوبی با دستای خودم بسازم.....

بدون شرح...
ساعت ١١شبه. پیرزن دوتا لیوان آب میاره یکیشو با قرصاش
سرمیکشه و تو اون یکی دندون مصنوعی هاشو میذاره که تا
صبح خیس بخوره. رختخوابشو رو زمین پهن میکنه پتو رو
میکشه رو خودشو و چشماشو میبنده. تازه گرم خواب شده
که...... یه صدای ترسناک پیرزن رو به تشکش میخکوب میکنه.
نمیدونه خواب میبینه یا بیداره. زنده س و تو اتاقشه یا اون دنیاس
و قراره مجازاتش کنن!!؟؟! چیزی رو که با چشماش میبینه
نمیدونه باور کنه یا بذاره به حساب کابوس شبانه.
پیرزن تو اتاق خوابش یه راننده کامیون میبینه با کامیونش. گویا
راننده خوابش برده و صاف رفته تو خونه ی پیرزن و تا دم در اتاق
مهار شده...
عکسشو تو ادامه مطلب ببینید
.................................................................
دو روز بعد نوشت: اومدم که این پستو پاک کنم. اما پاکش نمیکنم که خودم ببینم به قول مهدیه تو یه صفحه چقدر احساسات متفاوتی داشتم. گفته بودم پیچ طناب.جاده چالوس. افتادم تو سر پایینی و دلتون نخواد نه ببخشید گلاب به روتون حالم به هم ریخت. اصلا از قدیم گفتن الهه و خدا دعوا کنند ابلهان باور کنند
دو هفته بعد نوشت: پاکش کردم
سوال بازی
محمد عزیز و مهدیه خانوم کلانترباشی بازم منو به بازی گرفتن
یه دفتر راهنمایی-دبیرستان که بودیم داشتیم تو هر دو صفحه
ش یه دونه از این تیترها داشت دست همه میگشت و هرکی
باشماره ١-٢-٣ خودش یه خط واسه هر تیتر می نوشت. حالا یه
ذره پیشرفته تر شده شده بازی وبلاگی:
١-٢-٣
١-٢-٣شروع میکنیم . بریم سراغ اولین سوااااال:
١-بدترین اتفاق زندگیم؟ کاش از بهترین شروع میشد. سوء
استفاده از اعتمادی که به یه دوست کردم.
٢-بهترین اتفاق زندگیم؟ استقلالم بعد از جدا شدن از خانوادم
(به قصد دانشگاه)
٣-بدترین تصمیم؟ سخته! بعدی!
۴-بزرگترین پشیمونی؟ اینکه موقع عمل پلیپ بینیم به حرف
بقیه گوش ندادم و زیر بار عمل زیبایی نرفتم با اینکه همه ی
دردسر و دردشو کشیدم.
۵- فرد تاثیرگذار زندگیم؟ دوستم میعاد تاثیرگذارترین آدم زندگیم بوده و هست.
۶- چه آرزویی دارم؟ سلامت سعادت عاقبت به خیری
٧- اعتقاد به معجزه؟ اعتقاد به یزرگی خدا! خیلییی
٨- چقدر خوش شانسم؟ آدم خوش شانسی نیستم. اما
بدشانسم نیستم یه جاهایی.
٩-خیانت؟ کثافت. نکبت......
١٠-عشق؟ شاید همون دوست داشتن زیاد همراه وابستگی و
یه عالمه خریت و یه جفت چشم کور باشه. تا حالا عاشق
نبودم.
١١- دروغ؟ قوی ترین روش برای اینکه عزیزترین آدم زندگیم هم
از چشمم بیفته!
١٢- از کی بدم میاد؟ از آدمایی اسلامو کردن یه چوب و میکنن
تو پر و پاچه ی همه
١٣- تا حالا دل کسیو شکوندی؟ ناخواسته
١۴- دلیل انتخاب اسم وبلاگ؟ پشنهاد مهدیه بود(اما وبلاگ اون
بیشتر درباره ی الیه تا وبلاگ خودم.)
١۵-کی رو از بچه های وبلاگ بیشتر دوست دارم؟ همه ی
دوستایی که هروقت بشینم پای نت بهشون سر میزنمو دوست
دارم که سر میزنم دیگه
١۶- تعریفی از زندگی خودم؟ یه ساعت آفتابی یه ساعت
بارونی. یه وقت گرم گرم وقت دیگه سرد سرد. پیچ طناب رو
دیدین؟ با چرخش وضعیت ٣۶٠ درجه در ماه یا هفته یا حتی تو
یک روز. همون جاده چالوس میگفتم دیگه این همه توضیح
نداشت
١٧- خوشبختی؟ میشه تو لحظه حسش کرد. هر لحظه که از
وضعیتت خیلی راضی ای و خوشحالی اون لحظه خوشبختی.
این واژه ها یادآور چی هستند؟
هلو؟ آبداررررر
خدا؟ رفیق تنهاییام
امام حسین؟ دامبول و دیمبول دسته های عزاداری و نوحه
خونایی که خودشونو آش و لاش میکنن اما هیچکدوم
نمیدونن دقیقا واسه چی؟
اشک؟ یه وقتایی یه جاهایی جلو یه کسایی نباید بیاد اما میاد.
اونوقته که دیوونم میکنه.
کوه؟ درکه-زانوی به فنا رفته ی سوده. پلنگ چال -برف -پروانه
فرار از زندان؟ همچنان تو نوبته
هوش؟ شاید اگه یه ذره از هوشم خرج حوصلم میشد آدم
خیلی موفقی بودم. پس بپرس حوصله که بگم ندارم.
خواهر شوهر؟بگو شوهر خواهر دو صفحه واست لکچر بدم.
رنگ چشام؟ مشکی. آخه اینم سواله؟
رنگ مورد علاقه؟ قررررررررررمز
جواب تلفن و ارتباطات: محاله حوصله یه کسیو نداشته باشم
بتونم تلفنی باهاش حرف بزنم.
کلام آخر؟ تشکر میکنم از همه ی بر و بچه های پرشین
بلاگ .بلاگفا .بلاگ اسکای .میهن بلاگ. شاتل عزیز. ممد آقا بوفه ای.
اکبر آقا. کلثوم خانوم سرایدار. باقر. اوستا. علی ترکه. ترک علی. تقی
و مریم. طیبه . آقای علی اکبری. کبری خانوم. رقیه. آقای مرادی
باغبون. اون یکی ممد آقا سوپر فرد سر کوچه . آقای سماواتیان
که جدیدا خیلی همکاری میکنه ماشینشو پارکینگ خودش
میذاره . دخترعموی گلم که موقع نوشتن این پست کمال
همیاری رو کرد و برام چایی آورد. شوهر شاعرش!!!!!؟؟؟؟؟؟
خواهر گور به گور شدم! شوهر خواهر غریبم. مامان خالی بندم
بابای تپلم
خانواده ی آقای رجبی
و از همه مهم تر: بر و بچه
های نمک آبرود
که تو روحیه ی من برای نوشتن این
پست تاثیر کردن
← صفحه بعد
نظرات ()

