درباره الی

واسه یه هفته بیاااااا دوری کنیم از هم

اون جاییش که بدن درد می گیری از نشنیدن صداش

همونجا

+   الهه ناز ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٦

خاطره

گاهی میشه به کسی یا چیزی همچین وابسته میشی که احساس میکنی بدون اون خلاء بزرگی تو زندگیت ایجاد میشه وقتی نباشه سرگردونی ،کلافه ای. اما همونقدر که زمان همه چیو حل میکنه ، خیلی وابستگی ها رو هم میتونه نابود کنه. بعد از چند سال که برمیگردی بهشون نگاه میکنی حکم یه خاطره رو برات داره یه قسمت کوچیکی از کل زندگیت که یه زمانی کل زندگیت بودن... 

+   الهه ناز ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳۱

گردگیری

تو این 4ماه خیلی اتفاقات افتاد. خیلی چیزا عوض شد. انقد همه چی عوض شد که دیگه دلم نمیخواست پامو تو این وبلاگ بذارم.دنیای واقعی برام بهتر بود شاید. شایدم فیسبوک جای وبلاگ رو برام پر کرد. 4ماه کامنت ها و پیغام ها رو فقط از تو ایمیلم میخوندم. عادتمه فرار کنم از چیزایی که ناراحتم میکنه. حتی ناراحتیارو یادآوری میکنه. واسه همینه که همیشه در اوج عصبانیت و ناراحتی یه پتو میکشم رو سرم و میخوابم. ترک کردن این وبلاگ هم حکم همون پتو هه رو داشت. وقتی امروز اومدم بازش کردم احساس باز کردن در خونه ای رو داشتم که یه عالمه توش خاطره داری و مدت هاست که ترکش کردی. بعد 4ماه برگشتی و انقدر خاک گرفته که نمیدونی از کجاش شروع کنی به تمیز و مرتب کردن...

 

+   الهه ناز ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٧

پاره

بابام بین دو تا کتفشو حجامت کرده بود. دکتر

روی زخمشو یه باند گذاشته بود. باند چسبیده

بود به زخم و کنده نمیشد. بابای منم

بداخلاق و بی حوصله! به مهدیه گفت اینو از

پشتم بکن. مهدیه هرچی ور رفت گفت کنده

نمیشه. به مامانم گفت مامانم هم گفت باید آب

بگیری روش تا آروم جداش کنی . هی بابام داد

زد که بابا شما کاریتون نباشه. اینو بگیرید

بکشید هیچی نمیشه من اینجام و از این حرفا.

من که دیدم بابائه بنای بداخلاقی گذاشته و

شروع کرده داد و بیدادRolling Pin که شماها یه تیکه

پارچه رو هم نمیتونید بکشید، سینمو سپر کردم

و مثل شیر رفتم جلو! سر باند رو گرفتم و با

تمام قدرت کشیدم! کشیدنی که موقع

اپیلاسیون هم کسی انقدر وحشیانه نمیکشه!

کشیدن من همانا و نعره ی بابام همانا که

من پوست و گوشتشو با باند کنده بودم و خون

بود که از پشتش میریخت! بابائه هم که

واسه همین انقد داد زده بود دیگه نتونست به

من هم چیزی بگه. فقط با حالت ضعف

سرشو بلند کرد گفت: دمت گرم بچه!

حالا این به درک! مال چند سال پیش بود.

چند روز پیش ها سند ماشین حسین رو تو یه

پاک بزرگ مهر و موم شده فرستادن خونه ی ما!

حسین زنگ زد به من که: اون پاکت رو باز کن

ببین کارت ماشین هم توش هست یا نه؟ منم

هرچی زور زدم پاکت رو با دست بازش کنم

چون یه لایه ی نایلونی هم از داخل داشت

نتونستم . آخر قاتی کردم یه قیچی گرفتم

دستم و انداختم رو پاکت! چشمتون روز بد

نبینه! عملیات پاره کردن که تموم شد و من

دست انداختم سند رو از تو پاکت نجات بدم،

دیدم قیچی رو انداختم رو سند و شماره پلاک و

شماره سریال و مادرزن و خلاصه همه رو بریدم!

خلاصه که اینا رو تعریف کردم بگم احیانا پاره

کردنی ای چیزی داشتین میتونین رو من حساب

کنین

پینوشت: من قالبمو عوض کردم که پست

هام لایک خور شننیشخند 

+   الهه ناز ; ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱

اسم-فامیل

دیشب من و محمد داشتیم اسم-فامیل بازی میکردیم ( محمد

خواهرزادمه و کلاس دوم دبستانه! )

قضیه از اینجا شروع شد که تو مهمونی یکی از بچه های تخس

فامیل(مبینا) که دوم راهنماییه میخواست  جلوی جمع

خودی نشون بده و نامردی نکرده و به مورچه ی دوم دبستانی

ما گفته بیا اسم-فامیل بازی ! مورچه ی ما هم تا به خودش

میومد و میخواست یه کلمه رو بنویسه اون میگفت: stop!

اسم؟فلان!تو ننوشتی؟ 0-20  

 فامیل؟ فلان! تو ننوشتی؟ 0-20 Happy Dance

  بالاخره که این بجه ی تخس به همراه خانواده مهمونیو وداع

گفتن و رفتن. من نیز برای بالا بردن اعتماد به نفس بچه شروع

کردم به اسم-فامیل باهاش:

من:خب مورچه! تو بگو از چی؟  مورچه:از (م)

بعد از نیم ساعت که محمد از نوشتن فارغ شد توافقی به stop

رضایت دادیم!

اسم؟ من:مینا! مورچه:زهره  10-10     فامیل؟ من:مهدوی

مورچه:امیررضا 10-10

میوه؟ من:موز! مورچه:موز!!!!!!   بعدشم مورچه عصبانی شد گفت من

گفتم از (ز) تو همه رو از (م) نوشتی؟؟؟؟؟ تازه جابه جا شنیده بودم

بازم میوه مون عین هم دراومده بود.

 

خوابگاه که بودیم یه طیبه داشتیم ترک اردبیل بود. جک بود.

کرکرخنده بود! (حالا شاید بعدا پست های اختصاصی از شیرین

کاریاش گذاشتم!) یه شب با بچه ها اومدیم اسم-فامیل بازی

کنیم! از (خ) بود!  به اعضای بدن که رسیدیم هما گفت: خ...یه!

طیبه گفت: خون!  هما گیر داد به طیبه که : (خون که اعضای

بدن نیست) خلاصه از طیبه اصرار از هما انکار! آخر هما گفت:(تو

خون تو نشون بده!) طیبه هم نه گذاشت نه برداشت گفت:(تو

هم خ...یتو نشون بده!) دیگه هما جلو جمع موند تو رو و بیخیال

خون طیبه شد مگر طیبه هم از خیر خ...یه ی هما بگذره! 

دیگرنوشت١

دیگرنوشت٢

+   الهه ناز ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٤

پمپ دندون سلام!

از اونجاییکه من خدای سوتی ام و خوشحااااااااااااااال Happy Danceدرسته همه سوتی هامو نمیتونم اینجا بنویسم اصلا بخوام بنویسم همشونو هم عمرم کفاف نمیده حالا اونایی که صحنه هاش کمتره رو مینویسم:

یه شب تابستونی که رفته بودیم خونه مهدیه اینها مهمونی

موقع برگشتن طبق معمول حسین جان جان اومدن پایین که

مهمونا رو راه بندازن. من که خیلی خوشحال بودم اون شب و

خیلی هم خوش گذشته بود سوار ماشین شدم و موقعی که

داشتیم راه میفتادیم یه دفعه رومو کردم به حسین بلند و خوشحال داد زدم: سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام!Hello

همه زدن زیر خنده البته که حسین هم نه گذاشت نه برداشت گفت : بفرما تو!

 خلاصه الهه که خوشحال باشه همیشه بقیه هم از این خوشحالی بی نصیب نمیموننmade by Laie

هفته ی پیش که داشتم از رشت میومدم تهران. به منجیل که

رسیدم خواستم بنزین بزنم و اون موقع هم داشتم به این فکر

میکردم که چرا نخ دندونای اورال بی دیگه وارد نمیشن و

دندونای من از این به بعد بدون نخ دندون اورال بی آبی چه

جوری ادامه ی حیات بدن؟ تو همین افکار بودم از طرفی هم

حواسم بود که چراغ بنزینم روشن شده و الانه که بیفتم تو

اتوبان جدیده و تا ١٠٠ کیلومتر دیگه هم پمپ بنزین پیدا نمیکنم

که یه افسر راهنمایی رانندگی اونور خیابون دیدم و یه کم شل

کردم و شیشه رو دادم پایین و رو کردم به افسره که داشت منو

نگاه میکرد که میخوام کجا رو پیدا کنم و  بلند داد زدم:

نخ دندووووووووووووووووووووووون!girl_haha.gif

+   الهه ناز ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٠

کلبه ی چوبی

وقتی از همه چی خسته میشی دلت میخواد یه چیزیو

واسه خودت بت کنی و بهش دل خوش کنی. گاهی

بهش پناه ببری. این بت نمیتونه یه آدم باشه چون ممکنه

روزی که انقدر تیر خوردی که بدنت پر از ترکشه و داری از

درد به خودت میپیچی و تنها چیزی که ازت سالم مونده

دلته... وقتی در اون حال سراغ بتی رو که

ساختیو میگیری و بهش پناه میبری اون با یه تفنگ

منتظرت باشه و یه تیر به دلت بزنه...

برای همینه که وقتی خیلی خسته میشی از همه

چی... چیزیو که دنبالشی تا بهش دل خوش کنی نمیتونه یه

آدم باشه.

اما میتونه یه کلبه ی چوبی باشه که با دستای خودت

ساختیش....

سالهاست دوست دارم یه کلبه ی چوبی بسازم با

دستای خودم تنهای تنها وسط یه جنگل که هیچکس

کلبمو نبینه.  وقتی از همه چی به اون کلبه پناه میبرم

فقط من باشم و صدای این گنجیشک کوچولو ها که

دلشون قد دل خودمه

دلم میخواد یه کلبه چوبی با دستای خودم بسازم.....

+   الهه ناز ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱

بدون شرح...

ساعت ١١شبه. پیرزن دوتا لیوان آب میاره یکیشو با قرصاش

 سرمیکشه و تو اون یکی دندون مصنوعی هاشو میذاره که تا

صبح خیس بخوره. رختخوابشو رو زمین پهن میکنه پتو رو

میکشه رو خودشو و چشماشو میبنده. تازه گرم خواب شده

که...... یه صدای ترسناک پیرزن رو به تشکش میخکوب میکنه.

نمیدونه خواب میبینه یا بیداره. زنده س و تو اتاقشه یا اون دنیاس

و قراره مجازاتش کنن!!؟؟! چیزی رو که با چشماش میبینه

نمیدونه باور کنه یا بذاره به حساب کابوس شبانه.

پیرزن تو اتاق خوابش یه راننده کامیون میبینه با کامیونش. گویا

راننده خوابش برده و صاف رفته تو خونه ی پیرزن و تا دم در اتاق

مهار شده...

عکسشو تو ادامه مطلب ببینید

 

 

 

+   الهه ناز ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٤

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir